|
يامور باران است، نمنم آرام باران
|
خبر كوتاه بود و باروش سخت و غيرممكن؛
"جوان شهرستاني جوياي كار، پس از سه روز گرسنگي در پايتخت راهي بيمارستان شد"
آنقدر درگير دعواهاي سياسي و جنگ قدرت شدهايم كه درد ملت از ياد رفته است و از كنار فقر و بدبختي ديگري همانند يك موضوع عادي و متداول ميگذريم...
يك جوان ۱۸ ساله در گوشهاي از پايتخت از فرط گرسنگي در آستانه مرگ قرار مي گيرد و ما همچنان تيتر ميزنيم "عدالت" بر صدر سخنان آقاي رييس ...
يادمان باشد كه همه ما مسؤوليم در برابر يكديگر، مسئوليتي از ياد رفته و رنگ باخته...
عبدالله جاسبي، نامي كه دانشگاه آزاد را در ذهن هر شنونده تداعي ميكند، او مرد شماره يك دانشگاه آزاد اسلامي است.

جاسبي 25 سال است كه سكاندار دانشگاه آزاد است، دانشگاهي كه نيمي از بار آموزش عالي را برعهده دارد، دانشگاهي كه تا چند سال قبل، همانند دژي با ديوارهاي سربرفلك كشيده نفوذناپذير بود و امروز با تغيير مشي، رويكرد رسانه اي و پاسخگوي پيدا كرده است.
جاسبي عبوس ديروز، امروز با حوصله با همه پرسشهايم پاسخ ميدهد، هرچند گاهي چشمهايش در برابر برخي سوالات تنگ و يا باز ميشود، اما باز هم به آرامي پاسخ ميدهد.
بر عكس دفتر وزير علوم، در دانشگاه آزاد بدون گذر از گيت و تحويل وسايل و كيف، وارد دفتر جاسبي شديم، دفتر سادهاي بود در طبقه سوم سازمان مركزي، در مقابل دفترش هم برخلاف آنچه شنيده بودم خبري از كيسهشن و سرباز نبود.
در همان ابتداي مصاحبه به خوبي ميتوان فهميد كه عرق شديدي به دانشگاه آزاد دارد و آن را همانند فرزندش ميداند كه بايد در برابر گزندها محافظت كند، شايد چون 25 سال سرمايه عمرش را به پايش ريخته بود و امروز در 64 سالگي با موهايي كه تقريبا سفيد شده، ناراحت از تسويه حسابهاي سياسي و تخريبهايي است كه آنها را ناشي از حسادت، عقدههاي رواني و انحراف سياسي ميداند.
در طول مصاحبه به آينده و فرداهاي دانشگاه آزاد ابراز اميدواري ميكند و بيتوجه به هجمه هاي اخير ، تغييرش را يك شايع مي داند شايعهاي از همان جنس تخريب و عقدههاي رواني...
وقتي نظرش را درباره جمله معروف «جاسبي رياست مادامالعمر دانشگاه» ميپرسم، براي لحظهاي چهرهاش تغيير ميكند، اما خيلي سريع تكاني ميخورد و ميگويد: اين هم از همان جملات تخريبگر است. در ادامه هم آن جمله معروف را گفت: من به صندلي نچسبيدهام ، اين صندلي است كه به من چسبيده!؟
وي همچنين درباره «جاسبي بدون دانشگاه آزاد» نيز با كمي تامل پاسخ داد: هنوز به آن فكر نكردم. هرجا سنگري باشد خدمت مي کنيم، هيچ نگراني وجود ندارد منتها قبلا فكر نكرديم كه بعد از دانشگاه آزاد كجا كار ميكنيم.
از مرد شماره يك دانشگاه آزاد درباره فعاليتهاي سياسي اش ميپرسم، عضويتش در حزب موتلفه را فاكتور ميگيرد و ميگويد: زماني قبل از ورود به دانشگاه آزاد معاون 4 نخست وزير بودم؛ شهيد رجايي، شهيد باهنر، آيت الله مهدوي کني و مهندس موسوي، همچنين بعد از آن هم سالها در حزب جمهوري اسلامي به عنوان قائم دبيرکل کار کردم، در كل من هميشه از افراط و تفريط دوري کردم و امروز هم مشي من همين است.
مصاحبه حدود يك ساعت و بيشتر، پيرامون خيلي از موضوعات ادامه داشت و من در تمام طول مصاحبه اين فكر ميكردم: جاسبي عليرغم همه انتقادات، كار بزرگي براي اين كشور انجام داده است، تابوي دانشگاههاي دولتي را شكست، ديوار كنكور را فرو ريخت و آرزوي ورود به دانشگاه را محقق ساخت و امروز در ربع قرن تلاش، برخيها خود را نماينده دانشجويان آزاد كردهاند و بيمهابا و غيرمنصفانه به اسم نقد عملكرد دانشگاه آزاد، تيشه به ريشه اين مجموعه آموزش عالي ميزند....
من هم همانند ساير منتقدين نميتوانم چشم بر مشكلات اين دانشگاه غيرانتفاعي ببندم از پذيرش فلهاي دانشجو گرفته تا كلاسهاي پرجمعيت بي امكاناتش، اما همه اينها نيز نبايد باعث چشم بستن بر واقعيتي باشد به نام دانشگاه آزاد اسلامي كه از دستاوردهاي انقلابمان است و سرمايهاي بزرگ.
مشروح اين گفتوگو بر سايت ايسنا به نشاني http://www.isna.ir/main/NewsView.aspx?ID=News-1129452 قابل دسترسي است.
نمايشگاه كتاب امسال هم مانند سالهاي گذشته با استقبال بالا روبرو شد، اما نميدونم چرا با وجود چنين استقبالي و سيل مشتاقين كتاب، چرا سرانه مطالعه كتاب در ايران اينقدر پايين است و تاسف بار.
دوستي ميگفت براي دفتر كارش يكسري كتاب با جلد چرمي زرشكي سفارش داده تا هم دكور دفترش شيك و مدرن بشه و هم كلي كلاسه...
بگذريم، آخرين بار كه به نمايشگاه كتاب رفتم، چند سال پيش بود كه همزمان با جشنواره مطبوعات در محل نمايشگاههاي بينالمللي تهران برگزار شد، صفا و هيجان خاصي داشت برگزاري همزمان دو رويداد بزرگ فرهنگي و اجتماع جامعه فرهنگي و قلم به دست در يك مكان، و دقيقا به خاطر خلاء اين فضا در نمايشگاههاي بعدي، ديگر به نمايشگاه كتاب نرفتم و خريد بدون تخفيف از بازارچه كتاب را به نمايشگاه كتاب ترجيح ميدهم.
به اعتقادم، يك فيلم فارسي با پاياني زرد و قابل پيشبيني
زن دوم چنگي به دلم نزد. باز هم همان داستانهاي هميشگي از حماقتهاي يك زن كه ما براي دلخوشي فداكاري تعبيرش ميكنيم، اما در باطن برايش خون ميگرييم.
زني كه وفادار است و عليرغم ازدواج مجدد، حلقه مردي را در دست دارد كه روزي از سر فداكاري تركش كرده تا او راحتتر زندگي كند و خود نيز از اين برزخ راحت شود حتي اگر پايانش جهنم باشد.

در دو زن آدمها از سر غرور به راحتي از يكديگر دل ميكنند و ميروند و جالبتر اينكه بازي روزگار، آنها را مجدد روبروي هم قرار ميدهد و اينبار از جبر يا ترحم، همه چيز را دوباره از نو شروع مي كنند و در خاتمه نيز با تولد يك نوزاد و لبخندهاي تصنعي، تابلوي يك خانواده خوشبخت به نمايش گذاشته ميشود.
در طول فيلم تنها به يك جمله فكر ميكردم " آدم رفتني، رفتنيه و اگر هم برگشت موندني نيست چون رفتن را تجربه كرده...
و من اينو خوب درك ميكنم....