|
يامور باران است، نمنم آرام باران
|
روزگار چقدر غريب است و هر روز بازي جديدي دارد
بازيهايي كه بعضا خيلي بيرحمانه است.
ديروز به ديدار عزيزي رفتيم كه تا ديروز صاحبخانه همه ما بود و امروز در سكوت و متانت و به دور از خانهاش؛ نظاره گر اين بازيهاي تلخ زمانه است.
چقدر سخت است كه آدم اجازه ورود به خانه خود را نداشته باشد، خانهاي كه بي او هرگز وجود نداشت و به پايش تمام زندگي و جوانياش را گذاشته بود.
بازيهاي سرنوشت واقعا غيرقابل پيشبيني است.
اين جمله را دوستم ميگفت و گويا راست هم مي گفت
آدما وقتي بزرگ ميشوند، آنقدر درگير زندگي ميشوند كه زندگي را از ياد مي برند
هيچ دقت كرديد، بعضي افراد يك عمر براي تحقق روياهايشان، آنقدر كار مي كنند كه گاه رنگ بهار را فراموش مي كنند و حتي به خاطر نميارنند كه آخرين بار چه زمان به پارك رفتند، بي هيچ دغدغهاي قدم زدند و براي ماهي قرمز حوض نان ريز كرده و پاشيدهاند، اين آدمها شايد از نظر موقعيت اجتماعي افراد مهم و بزرگي ياشند اما در حقيقت بازندهاي بيش نيستند چون در قمار و بازي بزرگ شدن بر زندگي خود معامله كردند.
اعتراف كنم كه خيلي از ما دانسته يا ندانسته جزو همين افراديم كه براي مهم شدن بهاي سنگيني پرداخته ايم و امروز تتهاي تنهاييم ...