|
يامور باران است، نمنم آرام باران
|
هشت سال كار كه امروز مرا به كوله باري از تجربه مجهز كرده، خاطراتي تلخ و شيرين، چه شادي ناشي از موفقيتهاي مكرر خبرنگاران و عكاسانش در جشنواره ها و مسابقات مختلف كه با غيرت كاري خود ايسنايي بودن خود را در همه جا ثابت ميكنند و چه اشكي كه هر بار با ياد قريب و عمراني، چشمانم را خيس ميكند ...
ايسنا يعني همين و به قول دوستي، ايسنا يك مكتب است و براي كار در آن بايد مكتبي بود.
ايسنا نماد باور نسل جوان است، جايي كه برخلاف بسياريها، تو را به خاطر جواني و كم تجربه بودن سرزنش و حذفت نميكنند، به تو بها مي دهند و اعتماد مي كنند.
ايسنا براي من و همكارانم خانه است، جايي كه ساكنانش بدون توجه به حقوق ناچيزيش، صادقانه كار ميكنند و قلمشان را به هيچ تهديد و تشويقي نفروخته و نميفروشند...
هر چند كه هر روز بازي روزگار نمايش تازهاي را برايمان به اجرا ميگذارد و امروز هم نمايشي ديگر، غافل از اينكه ايسنا قائم به فرد نيست، ايسنا يك انديشه است، انديشهاي كه با نتيجه هيچ انتخاباتي رنگ نميبازد و با هيچ رانت و فشاري گردن خم نميكند ...
و كلام آخر " ايسنا مظلوم است اما مغلوب نيست"
در ابعاد اين عصر خاموش
من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم.
بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است.
و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيشبيني نميكرد.
و خاصيت عشق اين است.
در اين كوچههايي كه تاريك هستند
من از حاصل ضرب ترديد و كبريت ميترسم.
من از سطح سيماني قرن ميترسم.
بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرثقيل است
همیشه از این شعر سهراب احساس زندگي کردم و لذت بردم..
اين شعر برايم خاطره است، آن را دوست دارم...
به نظر من، قشنگي شعر، به همين احساسي است كه در آدم ايجاد ميكند، احساس زيبايي كه شايد رگههايي از تلخي هم داشته باشد، اما زيباست
به ياد قيصر امينپور كه بيماري را تاب نياورد و امروز از بين ما رفت ...