تبليغاتX
يامور
يامور باران است، نم‌نم آرام باران

چشم‌های بادامی، صورت آفتاب سوخته،‌ دست‌هایی پینه بسته و عرق شرمي كه به جاي آنكه بر پيشاني ما بنشيند، بر پيشاني او نشسته است، از يك كشاورز ايراني سخن نمي‌گويم، از كارگر افغاني سخن مي‌گويم كه بخش عظيمي از آباداني امروز، مديون تلاشهاي وي و همنوعانش است.

افغانيهايي كه در سرماي زمستان و گرماي تابستان در اعماق زمين كانال حفر كردند، بي پروا از سقوط آسمان‌خراشها ساختند، افغانيهايي كه در جنگ هم مشاركت كردند و حتي شهيد دادند.

و اما ما ...

"افغاني" واژه‌اي كه برخي مادران براي ترساندن كودكانشان استفاده مي‌كردند، افغاني جيب‌بر، افرادي كه سر مي‌برند  و ....

آنها با تمام اين حقارتها از جبر روزگار  ماندند، ازدواج کردند و اينجا به مرور تبديل به خانه‌شان شد.

اكنون چگونه مي‌توان آنها را از خانه شان بيرون كرد، به راستي خانه آنها كجاست؟ ايران يا افغانستاني كه برايشان بيگانه است.

كودك مهاجر افغان ساكن در مهمانشهر مشهد-شهرك افغاني ها/اميرپورمند-ايسناكودك افغاني كه در ايران به دنيا آمده، با كودكان ما به مدرسه رفته، چگونه تنها براساس قانون از همكلاسهايش جدا مي‌شود؟!

آنها سالها در برابر حقارتهاي برخي از ما سكوت كردند، كار كردند و اكنون ...

دوست عزير كه اكنون در مرز منتظر نشستي تا نوبت خروجت برسد، ببخش اگر از تو کار کشیدیم و دست آخر مشکل بیکاری و هزار بدبختي ديگر را گردن تو انداختیم، ببخش اگر به حدی از شعور نرسیدیم که بفهمیم همه یک نژاد داریم؛ نژاد انسانی، ببخش كه حقوق ناچيزيت را با منت پرداخت ‌كرديم و مجرمان و قاتلان خودمان را از ياد برديم و همه جرايم را به پاي شما مي‌نوشتيم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 9:41  توسط يامور  | 

مرا درديست با جانان كه تا جان در بدن دارم هواداران كويش را چو جان خويشتن دارم...

امروز حوصله خودم را هم ندارم...

نمي دونم از خودم فرار مي‌كنم يا از جامعه ولي نفس كشيدن برايم سخت شده در اين فضاي وهم آلود...

كاش يك روستايي ساده بودم كه دغدغه ام بارش باراني بود كه كشته‌هايم نخشكد...

كاش ديوانه اي بودم كه دنيايم به وسعت ادراك خودساخته‌ام خلاصه مي‌شد...

امروز  هم در دو راهي هميشگي ترديد قرار دارم و به قول بزرگي بودن يا نبودن...

امروز برايم سخت است و فردا سخت تر

تصميم گرفتن چقدر سخت است...

كاش انسان قوه اختيار نداشت و زندگي تماما تقدير از پيش تعيين شده بود....

كاش ملايك در برابر انسان سجده نمي كردند و همانند شيطان تمرد مي‌كردند و عصيان تا ما اشرف مخلوقات نمي‌شديم، چقدر سخت است و سنگيني مسؤوليتش فراتر از شانه‌هاي نحيف استخواني ما ...

كاش مجبور به انتخاب نبوديم تا افسوس و ايكاش يك عمر همراه لحظاتمان نميشد

چرا انتخابها هميشه اشتباه است نمي‌دانم

معادلات زندگي چقدر سخت و پيچيده است و ايكس همچنان رقم گمشده زندگي است

چرا با اين همه آسموم ريسمون كردن هنوز هم ته دلم سنگين است و غمگين، نمي‌دانم

چقدر دايره نمي‌دانمهاي زندگيم وسيع شده، علت اين را هم نمي‌دانم....

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 9:29  توسط يامور  |