|
يامور باران است، نمنم آرام باران
|
نوروز تا هفتهاي ديگر از راه ميرسد، اين را علاوه بر تقويم به راحتي ميتوان از شكوفهها و جوانههاي طبيعت، نغمه پرندگان و فرشهاي خيس آويزان بر بامها دريافت.
نوروز يكي از جشنهای باستانی ایرانیان است.
نوروز جشن شروع فروردين يا « فرودگان » است كه ياد آور اجداد و نياكان ما بود و چنان مي پنداشتند كه در پنج شب ، ارواح پاك مردگان ، برای ديدار وضع زندگي و احوال بازماندگان به زمين فرود مي آيند و در خانه و آشيانه خويش سرگرم تماشا وسركشي مي شوند . اگرخانه روشن و پاكيزه و ساكنان آن راحت وشاد باشند ، ارواح مسرور و سر افراز برمي گردند. اما درغير اينصورت ، آنان غمگين وناراحت به منزلگاه خويش باز مي گردند وتا سال آينده به انتظار مي نشينند .
نوروز جشنی است که یک جشن کوچکتر -چهارشنبهسوري - به پیشواز آن میآید و جشنی دیگر سيزده به در به بدرقه آن. و نماد آن انداختن سفره هفت سين است.
نوروز در گذشته دارای آدابي بوده است که امروز تنها برخی از آنها برجای مانده است. يكي از رسمهای بجا مانده، حاجي فيروز است.
حاجی فيروز با آن صورت سياه و لباسهای قرمز در حاليکه دايره می زند و همان ترجيع بند قديمی و هميشگی را می خواند:" ارباب خودم سلام و عليکم، ارباب خودم بزبزقندی، ارباب خودم چرا نمی خندی و ..." طلايه دار عيد نوروز است.
خانه تکانی نيز از دیگر آئینهای نوروز است. ده يا پانزده روز مانده به نوروز (سال نو) خانه تکانی شروع میشود. در این آئین، همه وسایل خانه گردگیری و شستشو میشود و پاک و پاکیزه میگردد.
پس از خانه تکانی، نوبت سبزه کاشتن میشود. مادران حدود یک هفته تا 10 روز مانده به نوروز، مقداری گندم و عدس و ماش و شاهی در ظرفهایی زیبا میریزند و خیس میكنند تا آهسته آهسته بروید و برای سفره نوروزی آماده گردد.
دید و بازدید يكي ديگر از آيينهاي نوروزيست، دید و بازدید رفتن تا پایان روز 12 فروردين ادامه دارد و این روزها فرصت مغتنمی برای رفع کدورت به شمار میروند.
با تمام اينها، نوروز فراتر از اين جشن و سنت است و اينها نمادي بيش نيست براي اينكه از ياد نبريم كه هر روز مي تواند نوروز باشد ؛
نوروز آن روزيست كه دل كودكي را شاد كني، نوروز تمام آن روزهايست كه فكري نو ارايه كني و زندگي را از دريچه تازه ببيني ...
نوروز تمام آن روزهاي بيجنگ و بي آز انسانهاست.
فرا رسيدن نوروز ۸۶ بر همگان مبارك و فرخنده باد، اميدوارم سال جديد، سال صلح و دوستي جهانيان باشد .
ايراني و افغاني، تفاوتي نميكند كودك هستند و برخلاف تمام قانونهاي نوشته و نانوشته، دشواري روزهاي سخت بزرگي را، تجربه ميكنند.
اينان كودكان كار هستند، واقعيت نازيباي و انكارناپذير جامعه
هيچكدام از آنها بيش از ۱۵سال ندارند، اما در بازوان نحيف هر كدام تجربه كارهاي سخت در برابر مزدي اندك حكايت از دشواري تامين معيشت دارد.
كودكان كار همانهايي هستند كه من و تو هر روز مي بينيم؛ فال مي فروشند، واكس مي زنند، وزن مي كنند . . . و فرصتي براي كودكي ندارند و تمام حسرتهايشان را ذخيره ميكنند براي روزي كه نميدانند كي است.
براساس آمار، حدود يك ميليون كودك در ايران در حالي كار ميكنند كه طبق ماده " " ۷۹قانون كار و در مقاولهنامه " " ۱۳۸سازمان بينالمللي كار، كار كودكان ممنوع است.
به گزارش ايلنا و به گفته رييس انجمن حاميان كودكان كار و خياباني، كودكان كار واقعيت انكارناپذير جامعه هستند كه از حداقل حقوق انساني خود نيز بي بهره بوده و هيچگاه در جامعه ما به رسميت شناخته نشدند.
وي ميگويد: دولت مسووليت اين كودكان را نميپذيرد و در مورد پيگيري حقوق آنها هيچ اقدامي انجام نميدهد.!؟
سهم كودكان كار از نفت چيست؟
كار كودك از روی دهن كجی به هنجار های اجتماعی و از روی تفريح نيست. اين كار ريشه در نياز خانواده دارد. پس اگر می خواهيم جلوی كار كودك را بگيريم بايد فارغ از شعارهاي انتخاباتي، در عرصه های مختلف وارد عمل شويم. خواسته زيادي نيست در كشور سرشار از ذخاير غني طبيعي، نفت و گاز، تمام افراد زير 18 سال، بدون در نظر گرفتن خواستگاه طبقاتی بيمه شوند تا شايد بتوانند درس بخوانند، بازي كنند و ديگر در نامهاي به خدا مانتو يا عروسك ننويسند و به درخت آرزوها آويزان نكنند...
به راستي در شرايط كنوني، سهم كودكان كار از نفت و گاز كشور چيست؟
فردا در سراسر كشور جشن عاطفهها برگزار ميشود، اين مراسم عليرغم نامش، تحقير انسانيت است.
فراموش نكنيم در سرزميني زندگي ميكنيم كه مردمانش حتي اگر پول نداشته باشند، غيرت و غرور يك ايراني را دارند و صدقه نميخواهند...
كاش مسؤولان امر به جاي برگزاري جشن عاطفهها، به شناسايي و مجازات كساني بپردازنند كه موجب طبقاتي شدن جامعه شدهاند و جامعه را به فقير و غني تقسيم كردهاند ...
از پله ها همچنان بالا می روم، 21، 22، 23 و ... می شمارم تا به طبقه دهم برسم، همیشه پله ها را به آسانسور- آن قفس تنگ و تاریک، ترجیح داده ام گویی پله ها مرا به اوج می برند و واقعیت محیط را به انسان می گویند.
در طول راه سوالات را مدام در ذهنم چک می کنم:
در چه زمانی جانباز شدید؟
نحوه جانباز شدنتان چگونه بود ، لطفا توضیح دهید؟
راستی هدف شما از جنگ چه بود و ...
اما اکنون حضور در این ساختمان بیمارستانی بلوار کشاورز و پله هایی که مرا هر آن به روای دهه ۶۰ نزدیکر می کند برایم کافیست که بدانم سوالاتم کلیشه ایست و در این مصاحبه آن ارزشهای چندگانه خبری دیگر معنا ندارد
به مصاحبه با بازمانده نسلی می روم که رشادت، مردانگی، غیرت برایشان ارزش است، ارزشهایی که هیچ زمانی رنگ نمی بازد.
و اکنون طبقه دهم هستم، ورود به این طبقه مجوز می خواهد، نمی شود مثل هر بیمارستان دیگری در یکی از روزهای زوج یا فرد با یک دسته گل نرگس به دیدن اولین بیمار تنهایی بروی که چشمهایش با آسمان آبی پشت پنجره حرف می زند.
اینجا بیمارستان ساسان است و طبقه آخرينش مخصوص جانبازان شیمیایی است که وقتی در برابرشان قرار گرفتم زانوهایم لرزید...
فرمانده و رزمندگان سالهای 60 امروز با کپسولهای اکسیژن آرام و بی ادعا درد را مناجات می کنند، آنها مغموم بوند اما اشتباه نكنيد آنها جنگ را دوست ندارند، جمع با صفاي بسيجيها را دوست دارند و آرزومند آن عرصهاي هستند كه در آن كرامات باطني انسانها بروز مييابند.
اینجا طبقه آسمانیهاست، دیوارهای این طبقه باید آبی شود و گلهای اقاقیها باید بر آنها کشید، اینجا راه میانبر بهشت است، ميشود در ميان آن ايستاد و از همان جا بر آقا سلام كرد، چشمها را بست، دست را بر سينه گذاشت و به سالار شهيدان سلام گفت: «السلام عليك يا اباعبدالله الحسين(ع(» عطري كه فضا را پر كرده تا عمق جانت نفوذ ميكند و مست شدهاي.
ساکنان این سرزمین آسمانی اگر چه امروز خس خسهای سینه امان صحبت به انها نمی دهد بزرگ مردانی هستند که حضورشان گواه آن است که ما چه ارزان زندگی را باخته ایم و بازیگر زندگی دو سر باخت ما شده ایم نه آنها حتی اگر دستی نداشته باشد که کودکش را نوازش کند و برای تمام عمر باقیمانده اش ولیچرنشین شود.
آرام و بریده بریده حرف می زد، صدایش به سختی شنیده می شد و با آنکه در هر جمله دهها سرفه می کرد به نحویی که کبود می شد اما باز می خواست به سخنانش ادامه می دهد، گویی بیان این برهه تاریخی را وظیفه شرعی خود می دانست و دینی که باید ادا می کرد. هرچند که با هر کلامی که به گذشته نزدیکتر می شویم اشک تلخی در گوشه چشمش جمع می شود و صدایش خیس می شود...
از دوستانی می گفت که روزگاری هم سنگر بودند و امروز او تنها در گوشه بیمارستانی با یک کپسول اکسیژن و داروهایی تلخ و سوزاننده شیمیایی حسرت آن روزها را می خورد.
از نحوه جانبازشدنش چنان سخن می گفت که عرق شرم بر پیشانیم نشست، واقعا که انسانهای بزرگ برای زندگی بهای بیشتر می دهند، برای آنها چشم دیگر سلطان بدن نیست و دست و پا دیگر چه ارزشی دارد وقتی نظاره گری که به خاک میهنت تجاوز شده است که سکوت و بی تفاوتی به آن یعنی مرگ و خوشا به حال تمام آن سبکبالان عاشق که حيات را در پرکشیدن در يافتند...
اینجا کلام رنگ می بازد، قواعد علوم ارتباطات و نظریهای جامعه شناسان بزرگ دنیا هچ کدام کاربرد ندارد، چون آنها جنگ اعتقادي را نزیستند و نمی توانند درک کنند که چگونه عده ای برای اعتقاد و باورشان عشق را لبیک می گویند و جانشان را بر طبق اخلاص قرار دادند.
تنها باید گوش دل به آنها سپرد تا حیات را معنا كرد...
از پله پايين مي آيم و شمارش معكوس براي فراموشي آغاز ميشود ۴۵، ۴۴ ، ....