تبليغاتX
يامور
يامور باران است، نم‌نم آرام باران

امروز دهم محرم است، تاریخ در چنین روزی شاهد عاشورای حسینی بود، نبرد بزرگ ولی نابرابر، نبردی برای اثبات مظلومیت اسلام، نبردی که نتیجه اش قابل پیش بینی بود اما برای امام حسین(ع) و یاران باوفایش تکلیف بود.

 

اگر چه ابعاد این واقع بزرگ هنوزهم  آنطور که باید بیان نشده است اما برای مردم ما که هشت سال جنگ تحمیلی را در کارنامه خود دارند، درک آن راحت تر است زیرا دوران دفاع مقدس نیز تکرار آن لحظات عاشورایی بود.

 

لحظاتی که ابعاد آن نیز آنطور که باید بیان نشده است، اقدامات انجام شده کافی نیست و بعضا به ساخت چند فیلم و برگزاری چند جشنواره و نمایشگاه بسنده شده است.

زمان می گذرد و ما هر لحظه از خاطرات شبهای عملیات جنگ دورتر می شویم بدون آنکه ابعاد و نکات آن را به نسل سوم منعکس کنیم، نسلی که در آن دوران نبودند و معرفتی نسبت به آن ندارنند.

باید کاری کرد، خاطرات جنگ را باید در کتابهای مدارس برد و آن را تدریس کرد، راستی چرا در کتب درسی ما کتاب دوران دفاع مقدس وجود ندارد و چرا در کتاب درسی تاریخ همه ادورار تاریخی تدریس می شود الا دوران دفادع مقدس.

هیچ از خود سوال کرده اید که دانش آموزان ما در کنار نام ورزشکاران و هنرپیشگان داخلی و خارجی، با نام چند تن از فرمانده هان دوران دفاع مقدس آشنا هستند؟

چند نفر می دانند که خرمشهر چگونه آزاد شد، عملیات کربلای 5 چه زمانی بود؟ شهید همت یا باکری که بودند و ...؟؟؟  که اگر نمی دانند و نمی شناسند نیز نمی توان بر آنها خرده گرفت چون به آنها نیاموختیم...

 

باید کار کرد، با بازگویی آن دوران باید از سمپاشی افرادی که سعی دارنند قهرمانان آن روزگار را نسل سوخته معرفی کنند، جلوگیری کنیم

کودکان دانش آموز ما باید بدانند که چه کسانی بهای آزادی و استقلال امروز کشورشان را داده اند و آرامش امروز خود را مدیون رشادت چه قهرمانهای بی ادعا هستند و به آنها افتخار کنند.

باید کاری کرد...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت 22:54  توسط يامور  | 

اگر بپرسي دو كوهه كجاست چه جوابي بدهيم؟

بگوييم دوكوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك كه بسيجي‌ها را در خود جاي مي‌داد و بعد سكوت كنيم؟

پس كاش نمي‌پرسيدي كه دوكوهه كجاست، چرا كه جواب گفتن به اين سوال به اين سادگي‌ها نيست؛ گفته‌اند «شرف المكان بالمكين»، اعتبار مكانها به انسانهايي است كه در آن زيسته‌اند و چه خوب گفته‌اند.

دوكوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك كه سالهاي سال با شهدا زيسته است، با بسيجي‌ها و همه سر مطلب در همين جاست.

اگر شهدا نبودند و بسيجي‌ها، آنچه مي‌ماند، پادگاني بود در انديمشك با زمينهاي آسفالتي، خشك و كم دار و درخت، ساختمانهاي معمولي، كوتاه و بلند و تيرك‌هايي كه بر آن پرچم نصب كرده‌اند.

اما دو كوهه سالها با شهدا زيسته است، با بسيجي‌ها و از آنها روح گرفته است، روحي جاودانه.

دو كوهه مغموم است، اما اشتباه نكنيد او جنگ را دوست ندارد، جمع با صفاي بسيجي‌ها را دوست دارد، جمع شهدا را، آرزومند آن عرصه‌ايست كه در آن كرامات باطني انسانها بروز مي‌يابند.جا دارد كه دو كوهه مزار عشاق باشد، زيارتگاه عشاقي كه از قافله شهدا جا مانده‌اند.

دوران دفاع مقدس، دانشگاهي بود كه دانشجويان آن با مدرك رشادت، معرفت و ايثار فارغ‌التحصيل ‌شدند، دانشگاه بدون كنكور، تنها شرط ورود به آن صداقت بود و غم دفاع از وطن.

و اكنون در سفري هستيم با كارواني از دانشجوياني كه تنها نامي از هشت سال جنگ تحميلي را به خاطر دارند، سفري متفاوت، سفري از جنس پرواز، پرواز به ديار عشق و شيدايي، جايي كه عقل مادي از درك آن ناتوان است.

سفر به ديار نينوا، دوكوهه، شلمچه، فكه، طلائيه، به سرزمين همت‌ها و باكري‌ها. سفري كه رمز «يا زهراي» عملياتهايش انسان را به عرش كبريايي مي‌برد.

كاروان راهيان نور همگي در حسينيه همت اردوگاه دوكوهه جمع شده‌اند، همه مشتاق؛ گويي هركس به دنبال چيزي آمده، يافتن پاسخي به ادعاي تمام لاف‌زناني كه از دور، دستي بر آتش داشتند و ضرورت جنگ را انكار ‌كرده و شهدا و جانبازان را نسلي سوخته مي‌پندارند.

هر كسي در گوشه‌اي و در تنهايي خود به دنبال رمز اين شجاعت، فداكاري و ... شهدا و جانبازاني است كه شايد خاطره آنها در غبار زمان گم شده.

چشمان راوي نگران و صدايش خيس بود، راوي نگران بود، نگران از اينكه مبادا نتواند عظمت رشادتها و فداكاريهاي رزمندگان اسلام را آنطور كه بايد، بيان كند.

اينجا پادگان دوكوهه است، اتوبوس كاروان دانشجويي راهيان نور در ميان هاله‌اي از دود اسپند و سلام و صلوات از حسينه شهيد همت براه افتاد، هر كس در ذهن خود تصوري از مناطق عملياتي داشت، با آغاز حركت و قرار گرفتن در مسير و با طي هر كيلومتر، كيلومتر‌ها از تعلقات دنيوي دور مي‌شدند. قرائت زيارت عاشورا، دعاي عهد، همنوايي با مداح اهل بيت و سينه‌زني، دانشجويان را براي حضور در فضاي معنوي مناطق عملياتي آماده مي‌كرد.

به فكه مي‌رسيم، تكه زمين جنگي، يادگار والفجر مقدماتي و والفجر يك. فكه سرزمين شنهاي روان و معراج فرماندهاني چون حسن باقري، مجيد بقايي و نويسنده جنگ آويني، فكه جايي است كه اخلاص با كفر جنگيد با دست خالي از تجربه.

اكثر كساني كه در فكه بودند نوجوان بودند، اين را راوي مي‌گويد و ادامه ميدهد: نوجواناني كه بين دو تپه‌ ماهور محاصره شده بودند، بدون آب و تجهيزات، عراق سه روز جنگيد و نتوانست گردان حنظله را وادار به شكست كند. خيلي‌ها از تشنگي شهيد شدند، توان درخواست كمك هم نبود بعد از سه روز عراقي‌ها توانستند خود را به اقامتگاه برسانند و هر كه را مانده بود با تير خلاص شهيد كنند.

يكي از رزمندگان در خصوص فكه مي‌گويد: اگر كسي به فكه بياد و عوض نشه هيچوقت عوض نمي‌شه چرا كه همه چيز را حس و لمس مي‌كنه.

صبح روز دوشنبه به سمت «شرهاني» حركت مي‌كنيم، منطقه‌اي جديدالكشف كه پيكر پاك صدها تن از شهدا را در خود جاي داده بود.

شرهاني در 20 كيلومتري كربلا قرار دارد و بوي آن را مي‌دهد. مي‌شود در ميان آن ايستاد و از همان جا بر آقا سلام كرد، چشمها را بست، دست را بر سينه‌ گذاشت و به سالار شهيدان سلام گفت: « السلام عليك يا اباعبدالله الحسين(ع)» عطري كه فضا را پر كرده تا عمق جانت نفوذ مي‌كند و مست شده‌اي.

اينجا شرهاني است، مرز ايران و عراق كه عملياتهاي رمضان و محرم در آن انجام شده است. «شرهاني» منطقه وسيعي است كه هنوز به طور كامل پاكسازي نشده است و تقريبا همه روزه اجساد مطهر شهدا در آن كشف مي‌شود، اينجا هر روز عاشوراست، اينجا نينواي ايران است كه به جاي 72 نفر، پيكر صدها شهيد را در خود به امانت نگاه‌ داشته است.

حس عجيبي سراپاي انسان را فرا مي‌گيرد، فضا بسيار سنگين است، اينجا همه چيز بوي شهادت مي‌دهد هر كس در گوشه‌اي از شرهاني به زباني با خالق خود سخن مي‌گويد، اينجا همه چشمان خيس است همه مي‌گريند برخي در سكوت و خفا، برخي بلند و بي‌پروا.

در اينجا بود كه كلام امام (ره) را با تمام وجود درك كردم، همه ما در مقابل خون شهدا مسئوليم، در برابر تمام يادگارهاي هشت سال دفاع مقدس، انسانهاي بزرگي كه حيات را برنتافتند و هجرت كردند.

در طول سفر بارها از آمدن به اين سفر پشيمان بودم، شايد بهتر بود به اين سفر نمي‌آمدم، چون تا قبل از اين سفر من هم تنها شنيدني‌ها را شنيده‌ بودم مثل تمام داستانهايی كه چند روز بيشتر در ذهنم نمي‌ماند و از ياد مي‌رفت، اما اكنون در اينجا هستم و وجودم تعهديست، نبايد گذاشت كه هشت سال جنگ تحميلي، جنگ حق عليه باطل، داستان شود كه داستان نيست، واقعيتي است هر چند تلخ.

شرهاني را به مقصد چزابه و بستان ترك مي‌كنيم، اتوبوس كاروان راهيان نور حال و هواي ديگري دارد، يكي در تنهايي خود زيارت عاشورا مي خواند و ديگري هم‌نوا با صداي نوار « كجائيد اي شهيدان خدايي، سلحشوران دشت كربلائيد... » تنگه چزابه در شمال غربي بستان از ديگر مناطقي بود كه كنجكاوانه به سراغش رفتيم، اين منطقه تا آذر ماه سال 60 در اشغال عراقي‌ها بود و در عمليات «طريق‌القدس آزاد» شد، در اسفند سال 1360 دشمن حمله سنگيني به چزابه كرد تا از اجراي عمليات فتح‌المبين جلوگيري كند اما نتوانست.

در اين منطقه نمايشگاهي از تجهيزات نظامي، ماكت عمليات طريق‌القدس و همچنين مزار برخي از شهداي عمليات وجود داشت كه دانشجويان را به حال و هواي آن زمان مي‌برد. توپ، تانك، نفربر، مين و تجهيزات ديگري كه تنها نامشان براي بسياري از نوجوانان و جوانان آشناست.

و اكنون در هويزه هستيم، دانشگاه جنگ، دانشگاهي كه ورود به آن نيازمند هيچ كنكور و سوال چهارجوابي نيست و تنها رمز ورود به آن غيرت و مردانگي است.

مي‌گويند بيشتر شهداي هويزه، دانشجو بودند. دانشجوياني كه با مقاومتشان عراقيها را به خشم آوردند، طوري كه هويزه را با 140 اسوه از بهترين لاله‌هايمان در زير تانكهايشان له كردند. «حسين علم الهدي» فرمانده سپاه هويزه نيز در اين منطقه به شهادت رسيد.

هويزه دانشگاه جنگ پس از 19 ماه اسارت، سرانجام در عمليات بيت المقدس در ارديبهشت سال 1361 آزاد شد.

 در هويزه بوديم كه محسن محسني، جانباز نابيناي جنگ تحميلي كه در 15 سالگي، تجاوز رژيم بعثي را در خاك ميهن تاب نياورد و براي حضور در جبهه داوطلب شد، از مجروح شدنش به عنوان تولد دوم خود ياد كرد و گفت: با انفجار مين در هنگام خنثي كردن، لحظه سرنوشت ساز، شيرين و پربركت زندگي من آغاز شد با اين انفجار دستها و چشمانم را از دست دادم.

وي زيباترين و شيرين ترين لحظات زندگي خود را زمانهايي بيان كرد كه در راه خدا درد مي‌كشيد، اين لحظات مستي خاص خود را داشت. وي هم اكنون فارغ التحصيل دوره كارشناسي ارشد فلسفه اسلامي دانشگاه امام صادق(ع) است.

اين جانباز راست مي گفت: روحيات و تفكرات رزمندگان ما با سايرين متفاوت بود، عقايد ميهن پرستي نقش زيادي نداشت. بچه‌ها براي اسلام، عشق به امام و اطاعت از دستور ولايت فقيه مي‌جنگيدند و همين مسايل باعث ‌شد كه ما به كشته شدگان اين جنگ به گونه‌اي ديگر نگاه كنيم، زماني كه از همه چيز براي رسيدن به خدا بگذريم باقي مسائل بي معنا مي‌شود.

اگر به دنبال آخرت باشيم دنيا خود به دنبال ما مي‌آيد ولي بالعكس آن اتفاق نمي‌افتد. هويزه را به قصد طلائيه ترك مي كنيم، طلائيه يا هورالعظيم.

منطقه اي كه در شهريور ماه سال 59 به سادگي اشغال شد و تا پايان جنگ نيز در اشغال دشمن باقي ماند و حتي در عمليات سنگين خيبر نيز آزاد نشد. طلائيه محل عملياتهاي بدر و خيبر و شهادت مردان بزرگي چون مهدي و حميد باكري و حاج ابراهيم همت است.

هنوز بقاياي سنگرها و لاشه تانكهاي آن دوره در منطقه طلائيه باقي مانده است.

 آرامگاه شهداي گمنام هم در هورالعظيم است. محل معراج پنج شهيد اسلام، آرامگاهي با معماري خانه هاي جنوبي.

اينجا جايي بود كه دانشجويان در آن به دعا و نيايش و راز و نياز با پروردگار خود ‌پرداختند و از شهدا طلب شفاعت مي‌كردند.

خرمشهر، شهر نخلهاي سوخته، شهر نخلهاي بي سر. عظمت فتح خرمشهر را در بيان امام راحل مي‌توان يافت: «فتح خرمشهر فتح خاك نيست، فتح ارزشهاي اسلامي است.

خرمشهر شهر لاله هاي خونين است. خرمشهر را خدا آزاد كرد.» خرمشهر، شهر محمد جهان آرا و يارانش آنان در غربت جنگيدند و با مظلوميت به شهادت رسيدند. عروجشان آغاز حيات ديگري بود، آنان عاشورايي ديگر آفريدند و كارون شاهد آن است.

اكنون در كنار كارون هستيم صداي خمپاره و تانكي به گوش نمي‌رسد ولي روزگاري گلدسته‌هاي مسجد جامع خرمشهر شاهد عمليات بزرگ بيت‌المقدس بودند، نبرد بزرگ و سرنوشت‌سازي منجر به فتح خرمشهر شد.

اين نبرد حماسي علاوه بر پايان بخشيدن به 19 ماه اشغال بخشي از حساس‌ترين مناطق خوزستان و آزادسازي خرمشهر، ضربه‌اي سهمگين به توان رزمي و جنگ طلبي‌هاي دشمن مهاجم وارد ساخت.

اروند كنار يا اروند رود از بخشهاي آبادان است و در 48 كيلومتري آن واقع شده. اين منطقه محور مياني عمليات والفجر 8 (فتح فاو) بوده است.

اروند رود عجيبي است، رودي كه هميشه در حال طغيان است و آرام و قرار ندارد، اروند به ميزباني پيكر مقدس شهيدان بر خود مي‌بالد و اينجاست كه باز مي‌توان اين جمله را زمزمه كرد «شرف المكان بالمكين».

 به شلمچه مي‌رسيم، شلمچه را نمي‌شود بنويسي، شلمچه را بايد ببيني، بايد لمس كني و آواي ملكوتيش را بشنوي تا سرمست شوي. چشمانت را ببند. اينجا شلمچه است و تو درست وسط ميدان جهاد ايستاده‌اي.

عطر ملايمي مشامت را مي‌نوازد. رو كن به كربلا نه! آن سو نيست اين طرف، اين طرف را نگاه كن كربلا آنجاست نه كمي صبر كن اينجا همه‌اش كربلاست، دست را بر سينه‌ات بگذار و با صداي بلند با امامت بيعت كن.

چشمانت را باز كن اينجا شلمچه است. هنوز آن عطر مشامت را مي‌نوازد درست همين جايي كه الان با پاي برهنه ايستاده‌اي همينجا بود كه عشق را ديدي و دعايت مستجاب شد.

شلمچه منطقه مرزي در منتهي اليه غرب خرمشهر است. اگر چه در عمليات بيت‌المقدس خرمشهر آزاد شد اما با توجه به اهميت نظامي آن، شلمچه تا اجراي عمليات كربلاي 5 در دي ماه 65 در اختيار نيروهاي عراقي بود.

اگرچه در عمليات كربلاي 4 سرنوشت جنگ روشن نشد ولي در عمليات كربلاي 5 اين امر تحقق يافت.

در اين عمليات رزمندگان با در هم شكستن مستحكم ترين خطوط دفاعي دشمن و انهدام قواي ورزيده عراق موقعيت برتر سياسي نظامي ايران را كه با فتح فاو حاصل شده بود در كربلاي 5 تثبيت كردند و زمينه خاتمه جنگ را از موضع برتري ايران فراهم كردند.

اين عمليات به تصويب قطعنامه 598 منجر شد و تكميل كربلاي 5 و 8 و بيت المقدس 7 از ديگر عملياتهاي صورت گرفته در شلمچه بود. شلمچه آخرين مكاني بود كه براي بازديد دانشجويان در نظر گرفته شده است.

 در تمام طول راه به قداست و پاكي اين منطقه مي‌انديشيد. تنها در عمليات كربلاي 5 بيش از 10 هزار رزمنده ايراني به شهادت رسيدند، اين را تاريخ ميگويد اما با اين تفاسير خاك شلمچه مقدس نيست؟ اينها ساده نيست ما آن را ساده گرفته‌ايم ...

كاروان دانشجويان در مسير بازگشت به تهران است، در اتوبوس دانشجويي هر كس در سكوت خود به عظمت جنگ و بزرگ دلاني فكر ميكرد كه روزگاري تنها از آن شنيده بودند و اكنون تنها با ديدن گوشه اي از آثار باقيمانده آن، در دلشان آشوبي برپا شده است.

فرقي ميان گزاره‌هاي ديني و علمي وجود دارد و آن اين است كه گزاره علمي چيزي از مخاطب خود نمي‌خواهد ولي گزاره ديني در مقابل حرفش از مخاطب خود ايمان مي‌خواهد.

اينجا با ديدن اين مناطق و صحنه‌ها اين مساله برايم روشن شد، اينكه ايمانم تا به حال لفظي بوده ولي اينجا انسانهايي بوده‌اند كه توانستند در ابتدا خود را بازنگري و سپس به معناي كامل بازسازي كنند.

بايد اقدامي براي تثبيت اين مفاهيم در اذهان دانشجويان صورت بگيرد، انداختن تقصير بر گردن مسئولين تنها منجر به پاك شدن صورت مساله مي‌شود همه ما مسئول بازگويي و انتقال عظمت اين جنگ مقدس هستيم.

كم كم به تهران نزديك ميشويم. باز همان صداي بوق خودروهاي گرفتار در ترافيك، باز دغدغه انتخاب واحد و پاس كردن آنها، ترسم از اين است كه خيلي از مردم اين تاريخ را فراموش كرده باشند بايد كاري كرد ....

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 10:54  توسط يامور  |