|
يامور باران است، نمنم آرام باران
|
اقرا باسم ربك الذى خلق ...

بخوان به نام پروردگارت كه بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو كه با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را كه نمي دانست بياموخت...
صدای فرشته وحی هنوز در غار حرا طنین دارد کافیست که گوش دل بسپاری كه صداي نجواها و مناجانات پيامبرت را نيز در دل شب خواهي شنيد...
ذره ذره سنگهاي كوه نور شاهد آن لحظه بزرگ هستند و گواهي ميدهند كه چگونه محمد نداي حق را لبيك گفت و زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق بر خود لرزيد.
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
دل رمیده ما انیس و مونس شد
نگارمن که به مکتب نرفت وخط ننوشت
بغمزه مسئله آموز صد مدرس شد
ببوی او دل بیمار عاشقان چو صبا
فدای عارض نسرین وچشم نرگس شد
مهمترين ماموريت بشريت آغاز شد، بعثت پيامبر آن هم در عصري كه دختران به جرم دختر بودن زندهبه گور ميشدند و سنگها بر انسان نقش خدايگان را بازي ميكردند...بعثت يعني خروج آدمي از گرداب ابتلا، جاهليت، شرك، تبعض و فساد.
بعثت سرآغاز راهي شد كه انسان به سوی توحید؛ معنویت ؛ كرامت و عدالت حركت كند.
بعثت پيامبر رحمت بر همگان مبارك باد
امروز فصل جديدي از زندگيت آغاز ميشود
فصل جديدي كه بوي غربت دارد
هجرت به سرزميني كه مردمانش به زباني سخن ميگويند كه برايت نامانوس است و آسمانش اگر چه آبياست اما رنگ و بوي تهران را ندارد.
ديروز آرام خداحافظي كردي و رفتي همانطور كه روزي آمده بودي...
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست، خدايا به سلامت دارش....
من پس از مدتها
فرصتي يافتم تا كمي گريه كنم
و به تنهايي خود فكر كنم
همه تنها هستيم
هر چه با يكديگر، تنهاتر
گر همه جمع شديم، تا به تنهايي خود عمق دهيم
جمع ما تنهايان
جمع ما تنهاييهاست
و چه وحشتناك است!
من پس از مدتها
فرصتي يافتم
تا به تنهايي خود فكر كنم
و به تنهايي تو
كه چه آسان رفتي
دنيا همچون رينگ مسابقه شده كه عدهاي براي كشتن ديگران با يكديگر رقابت ميكنند.
قانون جنگل هم پاسخگوي اين جنايتها نيست كه در جنگل هم درندگان بنا به خوي خود و براي رفع گرسنگي، به كشتن يك حيوان بسنده ميكنند، اما در جنگ قدرت، بنا بر حذف ديگريست بدون توجه به ضجههاي مادران و گريههاي كودكان بيپناه.
جنگ قدرت كه بهاي آن را مردم بيپناه و كودكاني ميپردازند كه به جاي شاديها و بازيهاي كودكانه، با وحشت سر را در بين دستهايشان پنهان ميكنند و به دنبال سرپناهي ميگردند...
به راستي چه كسي هزينه حسرت بازيهاي ناكرده اين كودكان را ميدهد و به جاي پدري كه نميداند كه اكنون زنده است يا مرده، دست نوازش بر سرشان ميكشد...
هنوز با گذشت بيش از يك دهه از پايان جنگ ايران و عراق، اضطراب آژيرهاي خطر را در خاطر دارم و شبها به آسماني نگاه ميكنم كه روزگاري جولانگاه هواپيماها و راكتهاي عراقي بود و صداي انفجارها هنوز در ذهنم باقي مانده است، هنوز مردم حلبچه با زخمها و تاولهايي مدارا ميكنند كه يادگار تلخ بمبهاي شيميايي است كه صدام برسرشان ريخت و هنوز ...
نميدانم پرداخت حقوق يك يا چند روز چقدر ميتواند براي اعلام همدرديم با مردم بيپناه لبنان و هر كشور جنگزدهاي موثر باشد، اما اين را ميدانم كه حداقل از اينكه همچون بسياري از سازمانهاي بينالمللي تنها نظاره گر خاموشي باشم، بهتر است....
مدعيان حقوق بشر را چه شده كه در برابر جنايات رژيمي كه كمر به حذف يك كشور بسته، ساكت مانده اند و چشم بستهاند...
ذره ذره اين خاك برايم عزيز است، برايش جان ميدهم اما نميدانم براي گرفتن ذره ذره خاك ديگري، چگونه ميتوان جان گرفت.
چقدر دوست دارم يك صبح كه از خواب بيدار ميشوم، رسانهها هيچ خبري از جنگ، مرگ، خون نداشته باشند كه بگويند.
با عرض پوزش به دليل وقفه چند ماهه
انسان بعضا نياز به تنهايي دارد ، فرار از همه آنچه كه با آنها زندگي ميكند و بخشي از حياتش را تشكيل ميدهند.