|
يامور باران است، نمنم آرام باران
|
تو دوست داري كه من تو را دوست دارم
با آنكه بينيازي از من
پس چگونه دوست ندارم كه تو مرا دوست بداري
با اين همه احتياج كه به تو دارم
/يحيي معاذ رازي/
وقايع انكارناپذيري كه غبار گذر زمان آنها را به ديار فراموشي سپرده و يادآوريش مناسبتي شده است.
هشت سال جنگ نيز از همين دست است جنگي كه از قهرمانانش به عنوان نسل سوخته ياد ميشود.
غافل از اينكه هشت سال جنگ تنها با خدا خدا كردن و امن يجيب تمام نشد براي لحظه لحظه آن جان داديم و براي حفظ ذره ذره خاك ميهن، زمين را سرخ كرديم و ميدان مين را سجاده آتش ....
چه به راحتي از ياد برديم تمام آن آرزوهايي كه دفن شد، تمام آن عمرهايي كه در زير خروارها خاك گذشتند و با گذر زمان جوان و ميانسال و پير شدند.
از ياد برديم در حالي كه گورستان شهداي گمنامان به وسعت بهشتزهرا شده و هنوز هم مناطق پاك سازي نشده اي وجود دارند كه پيكر پاك بهترين بندگان خدا را به امانت در خود نگه داشتهاند.
امروز اين فراموشي ملي خود را با تمام وجود درك كردم وقتي كه همسر شهيدي از مشكلاتش ميگفت اينكه براي مستمري و بيمه بايد آن قدر دويد، حرف درشت شنيد، دم نزد و سر را پايين انداخت تا شايد با درخواستمان موافقت شود.
بچههاي من صدقه سري نميخواهند ، ما گدا نيستم و بچههاي من آرزو دارند ... زن گفت و رفت.
چند ماهي شد رفتنت
و چه طولاني آمد تمام آن دقايقي كه بي تو سپري شد
نبودنت هرگز اين اندازه طولاني نبود
چه آن زمان كه مكه رفتي و چه آن زمان كه در عراق بودي
اما اين بار نبودنت به اندازه تمام روزهاي حضورت طولاني شده
غربتت به چه سان است
آب و هواي نمور و مه گرفته آنجا كه اذيتت نكرده
هنوز هم نگاهت در خيابانهايش پي آشنايي ميگردد ؟
راستي تاسوعا و عاشورا را چه مي كني ؟
تويي كه عاشق حسين بودي
يادم رفت بگم كه اينجا همه چيز همانند لحظه رفتنت است
تنها تو نيستي و دلتگي بچهها به تمام آن سلامهاي وقت ظهرت و احوال پرسيها ....
توضيح: اين مطلب را چند وقت پيش نوشته بودم و احساس كردم كه امروز، روز ارسالش است...
اسكناسهاي كت جادويي رنگ و برقي دارد كه نفس را براي مسئولان دنيادوست سخت ميكند، آنقدر سخت كه مجبورند براي هواي تازه، نقاب تقدسشان را از چهره بردارند...
دلم ميسوزد در كشوري زندگي ميكنم كه به همان اندازه كه وجب به وجب خاكش غني از نعمات الهي است، به همان اندازه از نابرابري و فقر رنج ميبرد...