تبليغاتX
يامور
يامور باران است، نم‌نم آرام باران
حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه میکنی وقت رفتن است
باز همان حکایت همیشگی
پیش از آنکه باخبر شوی
لحظه عزیمت تو ناگزیر می شود
و ناگهان چقدر زود دیر می شود

یک وقتی درباره داستان حیات و فلسفه بودن صحبت کرده بودم، اینکه ادامه حیات بدون فلسفه ممکن نیست و بیهوده است، اینکه حیات اگر داستان هم باشد باز هم ادامه اش ضرورتی را می طلبد، اینکه آدمهای رفتنی، ماندنی نیستند و شاید همین رفتن، آنها را ماندنی می کند، اینکه در زندگی قبل آن ناگهان باید رفت حتی اگر حرفها هنوز ناتمام باشد... 

و امروز یامور گمان می کند که فلسفه بارشش دیگر معنایی ندارد.
یامور اگر از سر درد از غم هجرت دوست گفت، اگر هرگز نتوانست در چشمان کودکان کار و کودکان فقر نگاه کند و دست نوازش بر سرشان بکشد، اگر از حقوق زنانگی گفت و قصه پردرد دخترانی را که به جای زندگی خود را به پیت نفت و کبریتی می سپارند، اگر از خیلی اگرهای دیگر گفت، هدفش تنها نوشتن در دنیای سایبر نبود، یامور می خواست از نفس کشیدن تلخی بگوید که در این جامعه خاکستری باید تحمل کند و هیچ نگوید.

نمی دانم یامور رفتنی است یا ماندنی، ولی این را می دانم تا مدتی یامور نخواهد بود حداقل تا زمانی که از این یکنواختی پرتکرار روزگار خلاصی یابد و تغییر جدیدی حس کند که برایش ضرورت باشد...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1384ساعت 13:57  توسط يامور  | 

گیلانه فیلم قشر خاموش و از یاد رفته ایست که حتی در دوران جنگ هم به چشم نيامدند و اكنون نيز تمام اين فداكاريها را بسياري وظيفه تعبير مي‌كنند.

بازی موفق فاطمه معتمدآریا در نقش گيلانه چنان این فیلم را روان و طبيعی ساخته که وقتی در پلاني به درد فریاد می زند که " آدم سگ بشه ولی مادر نشه"، تماشاگر به راحتي درد و ضجه دروني اين نقش را درك مي‌كند، نقش مادري كه عليرغم تمام سختي و غمش از تك پسر بيمارش كه افليج و شيميايي شده، پرستاري مي‌كند، قربان و صدقه‌اش مي‌رود و در برابرش به اميد داماديش مي‌رقصد و ...

گيلانه فيلم دفاع مقدس است البته نه از جنس سجده بر آتش، سفر به چزابه يا آژانس شيشه‌اي. گيلانه مرور ديگري بر هشت سال جنگ تحميلي دارد، به كساني مي‌پردازد كه پابه پاي فرزندان سربازشان جنگيدند و خم به ابرو نياوردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 21:47  توسط يامور  | 

من بر آنم که در این دنیا
خوب بودن - به خدا - سهل ترین کارست

و نمی دانم که چرا انسان تا این حد با خوبی بیگانه ست
و همین درد مرا سخت می آزارد!

چه دلیلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است  
و نمی داند که در یک لبخند، چه شگفتی ها پنهان است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 8:43  توسط يامور  | 

من از دنیای بی کودک می ترسم

امروز روز جهانی کودک است و من از مرگ کودک درونم هراسانم و میترسم که مبادا فراموش کنم کوچه اردیبهشت کودکیم را که هر روز از لب جوی آبش میپریدم...

امروز روز کودک است و من به تمام کودکانی فکر می کنم که از زندگی سهمی جز درد و زخم و حقارت و کار نبرده اند و معنای روز کودک برای آنها شاید یک شکم بی گرسنه، یک خواب بی کابوس و یک دست لباس بی وصله باشد... و نمی دانم به راستی روز کودک این کودکان چه روزیست؟

روز کودک است و حقوق فرزندی ما  هنوز همان حقوقیست که در آن فرزند جزو اموال پدر محسوب میشود و هنوز هم صابرها و حامدها قربانیان خاموش جنایاتی هستند که قانونی برای دفاع از آنها وجود ندارد.

در حالی روز کودک را همنوا با جهانیان جشن می گیریم که گوشهایمان به ضجه های خاموش کودکان فقر عادت کرده و قوانین مان هم پدری را از بابت شکنجه و آزار فرزندش مجازات نخواهد کرد...

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 16:47  توسط يامور  | 

خسته ام انگار صد سال پیاده راه آمده ام، گویی صد سلسله کوه را روی شانه های نحیفم حمل کرده ام. گویی هزار سال پلک بر هم نگذاشته ام...

خسته ام، آنقدر خسته که نام خود را فراموش کرده ام و هیچ یادم نیست که اولین بار کدام گل را بوییده ام. من شکل کفش دوزکی که در کوچه کودکی نوازش کرده ام از یاد برده ام... 

خسته ام، گویی این جاده های سرد خاکی تمام شدنی نیست، از دست زمین و آسمان دلگیرم و از درختانی که بی من سبز شده اند.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 13:41  توسط يامور  | 

ماه رمضان در پیش است و هنوز باور ندارم که فاتح رمضان امسال را با ما نیست. دلم میگیرد وقتی تصور میکنم امسال نیست که با ما افطار کند.
امسال در بین ما نیست که با صدای ربنا ... و اذان مغرب سه رکعتی به جای آورد و ایسناییها درپی اش  اقتدا کنند و پس از آن افطار.
دوستی میگفت فاتح امسال رمضان را در شهر مه گرفته منچستر چگونه خواهد گذراند و من فکر میکنم که سحرهای رمضان به صدای اذانیست که از مناره های مساجد بلند می شود و فاتح در غربت روزه های خود را چه غریبانه نیت خواهد کرد...

اما امسال ماه رمضان زودتر به ایسنا آمد، تقدیر این را خواست و کاری از دست ما بر نیامد...
آش رشته برای ما ایسناییها همیشه یادآور ماه رمضان و وقت افطار است، سفره ای گستره که دور تا دور آن را جوانان دانشجوی روزه دار، روزه خود را با دانه ای خرما و تکه نان و پنیری باز می کردند و پس از آن کاسه ای آش...

دیروز با تمام غمی که در فضای ایسنا حاکم بود، با وجود آنکه چشمان ایسناییها هنوز خیس بود از پی فاتح، به رسم سنت دیرینه برای مسافر عزیزمان آش پشت پا گرفتیم و در حیات گردهم آمدیم و به نیت سلامتی و موفقیت آن عزیز، آش را هم زدیم و پخش کردیم.

دکتر رفت اما ما بر عهدی که با وی بستیم هستیم و خواجه شیراز شاهد آن است که وقتی در تفالمان گفت:

مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
هواداران کویش را چو جان خویشتن دارم

صفای خلوت خاطر از آن شمع چگل جویم
فروغ چشم و نور دل از آن ماه ختن دارم

بكام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل 
چه فكر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم

مرا در خانه سروي هست كاندر سايه قدش
فراغ از سرو بستاني و شمشاد چمن دارم

گرم صد لشكر از خوبان به قصد دل كمين سازند
بحمدالله و المنه بتي لشكر شكن دارم ...

سلام بر همه روزهاي فراموش‌ناشدني با تو بودن

ابولفضل فاتح رفت، اما ایسنا هست و ما برای موفقیت و سلامت این امانت الهی از هیچ تلاشی دریغ نخواهیم کرد و درس اتحاد و همدلی که از او آموختیم را هرگز از یاد نخواهیم برد ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1384ساعت 18:13  توسط يامور  | 

الفبای زندگی را به ما آموخت و رفت و گفت که کلمه و جمله سازی زندگی را خود باید بیاموزیم.

رسم مردانگی و  شرافت را آموخت و چگونگی مردانه زیستن و شرافتمندان ماندن را باز بر عهده ما گذاشت و رفت.

او مهربانی و عاطفه را برای ما بخش کرد همانطور که در کلاس اول خانم معلم برایمان "سیب و بابا آمد" را بخش میکرد... اما بخشهای مهربانی او با یک یا دو بار بالا و پایین آمدن دستان تمام نمیشد. او بزرگ بود و دلی به بزرگی دنیا داشت.

رییس بود اما ریاست نمیکرد، مدیر بود اما هرگز با کسی از موضع بالا سخن نمیگفت و صدایش را بلند نمی کرد، هر چند بعضا از درد دغدغه کار و حق بیت المال فریاد می کشید اما دلی را نمی رنجاند...

او دوست بود، مهربان بود و در یک کلام رفیقی بی ادعا و صادق بود که فردا و فرداهای دیگر را باید بدون او آغاز کنیم. او امروز رفت. 

فاتح به معنای کلمه فاتح بود، او آسمانی بود و در کنار او بودن برای ما زمینیان افتخاری بود که قدرش را آنطور که باید ندانستیم.

چقدر دیر شناختیمش هر چند که باز هم مطمئن نیستم که این شجره طیبه را به درستی شناخته ام یا نه؟ نمی دانم. اما هر کجا هست خدایا به سلامت دارش...

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 18:28  توسط يامور  | 

یامور یک چند روزیست که می باره، چشمهانش خیس است، خیس خیس. فکرش را هم نمیکردم که تحمل هجرت دوست این اندازه برایم سخت باشد و تلخ. 

نمی دونم چرا بغضم خالی نمیشه و حرف زدن و نفس کشیدن را هر آن برایم سخت تر می کند، با صدای بغض آلود سخن گفتن هیچ لذتی ندارد جز درد، دردی مزمن.

در این روزها تنها خاطرات است که هر لحظه همانند فیلمی از برابرم رد میشه، خاطرات هفت ساله یک دوست عزیز چیز کمی نیست که با چند قطره اشک از یاد برود ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 16:47  توسط يامور  | 

آدمی عجب موجود عجیبی است، خیلی راحت به هر کس و چیزی عادت میکنه، آنقدر به آن عادت میکند که گویی بخشی از خودش است و حضورش منوط به حضور اوست، بدون او ادامه حیات برایش ناممکن می شود و نامفهوم  حتی نفس کشیدن بی باید...
انسان به همین راحتی دل میبندد و حیات هم به همان راحتی غافل از دردش آنها را از هم جدا می کند، دور دور.
امروز حس تلخی دارم، حس اجبار ادامه زندگی با تمام تلخی هایش...
دوست دارم از این برهوت که تا انتهای افق خاک مرده بر آن پاشیده اند، خارج شوم، زیستن در سرزمین مردگان هیچ لذتی برای من ندارد. دوست دارم از این جا بروم...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 16:59  توسط يامور  | 

هميشه مي‌شنوم كه مي‌گويند بسياري قادرند برنامه‌اي زندگي كنند، در هر روز و در ساعت معيني بيدار شوند، چاي بنوشند، تفريح كنند، بخوابند و از اين انضباط و زندگي ساعتي خود نيز خوشنودند، اما از نظر من، اين مردم هميشه فقط همان يك روز را زندگي مي‌كنند.

حيات مرموز است و اين ناشناختگي است كه انگيزه ادامه زندگي را در آدم پررنگ مي‌كند، دنياي ناشناخته كه زمان ديگر براي انسان تصميم‌ نمي‌گيرد.

دوستي ميگفت: در اين دنياي ناشناخته اگر بتوان فارغ از برنامه‌هاي روزانه، در قلب يك انسان، گوشه تازه‌اي را به او بنمايانيم، بيهوده نزيسته‌ايم.

مي‌خواهم از هر لحظه از زندگي كه هنوز برايم باقي مانده، بيشترين استفاده كنم، حيات واقعا سخاوتمند است... 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مهر 1384ساعت 15:55  توسط يامور  | 

از اين روزها به ويژه ۳۱ شهريور بيزارم،  آغاز جنگ هشت ساله كه خرمشهر عروس شهرهاي ايران را به خون كشيد.

آغاز آوارگي و غربت ميليونها انسان بي گناه و ضجه‌هاي به جاي مانده...

جنگ بود، توپ، خون و مرگ كه رابطه پدر و مادري را نمي‌شناخت و عشق مادر و فرزند برايش ناآشنا... 

امروز بيش از ۱۵ سال از پايان جنگ تحميلي ما مي‌گذرد،  جنگي كه هنوز چشماني را منتظر بازگشت عزيزي به در خيره گذاشته است، بازگشت عزيزي از جنگي كه هرگز فلسفه ادامه‌اش را درنيافتم و باور ندارم.... 

دفاع از كيان را ضروري مي‌دانم ولي ادامه جنگ را نمي‌دانم؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 15:58  توسط يامور  |