|
يامور باران است، نمنم آرام باران
|
شرشرهها و چراغهاي رنگي كوي و برزن، طاقنصرتهاي سبز محله، شيريني و شربتهايي كه در خيابان اصلي محلهمان پخش ميشود و من را مجبور به ترمز ميكند، تبريكي و شيريني و بعد حركت...
من چه سبزم امروز و چه لبخند مردم در اين روزها شيرين است و دلنشين، فارغ از تصنع و جبر...
شبهاي اين روزها ترس ندارد، منور است و رنگين، شبهايي كه سياهي و ظلمت، انسان را ديگر نميتواند خانهنشين كند...
... اين روزها عيد است، بزرگترين عيد مسلمانان، عيد انتظار.
انتظاري شيرين كه انگيزه زندگي را در كوچك و بزرگ احيا ميكند، انتظار ظهور منجي عالم بشريت...
به قول استاد مطهري در انتظار ظهور دو عنصر وجود دارد: يكي اميد و ديگري آرزو.
اميد به معناي اين است كه روحتان در برابر تهاجم سپاه باطل شكست نخورد، پيروزيهاي ظاهري آنان را به چيزي نشماريد و آنها را امري موقت بشماريد، تسليم آنها نشويد، زيرا يأس تسليم ميآورد.
اما آرزو به معناي اين است كه ظهور در عين جنبههاي خارقالعادهاي كه دارد، كار خود را انفرادي انجام نميدهد، با كمك يك عده ياران انجام ميدهد: ياران شايسته و همفكر. لازمه آرزو آمادگي است. پس به يك اعتبار، دو عنصر انتظار يكي اميد و ديگر آمادگي است.
انتظار وظيفه است؛ اما وظيفه انتظار نيست، يعني ما موظفيم كه منتظر و اميدوار به آينده باشيم؛ ولي وظيفه ما صرفاً اين نيست كه منتظر باشيم. انتظار مثبت همان است كه توأم با آمادگي است.
عيد بر همه منتظران مهدي (عج) مبارك باد...
تو به من موهبت زندگي را ارزاني كردي، موهبت دوست داشتن...
من اين زندگي را بي اين شور و بدون اين عشق نميخواهم، اين روزها مردم همه مردهاند، چون كسي را نمييابند كه دوستش بدارند ...
سكوت چيست، چيست اي يگانهترين يار؟ سكوت چيست بجز حرفهاي ناگفته...
سكوت چيست جز دنياي گفتههاي نابيان و بيبيان
هيچ كس اين را نمي فهمد: من سكوت را دوست ندارم، مجبورم به سكوت...
بعضا از اين ترسي كه يامور گرفتارش شده، ميترسم. ترس از بازيچه شدن، ترس از دل بستن و از دست دادن، ترس از تلخي و بغضهاي آن و ...
يامور ديگر نميخواهد از تنهايي بترسد از سياهي و سكوتش، به جبرش عادت خواهد كرد حتي به سختي و به مرور به آن انس ميگيرد، حيات همين است، حتي اگر در ابتدا انتخابي در كار نبود، ولي اكنون يامور انتخاب ميكند تا ديگر كس و چيزي را از دست ندهد و در پايان قرباني انتخابش نشود.
يك چيزديگر اينكه، يامور امروز نگران از دست دادن يك دوست است، يك دوست خوب و مهربان كه براي يامور هميشه عزيز بوده و است...
كودكان فقر، تيتر روزنامهها و شعارهاي نامزدهاي انتخاباتي است، دل هر خواننده و شنودهاي را به درد مي آورد و فقط همين، بعد از ياد ميروند و به فراموشي سپرده ميشود حتي آن تلخي حسش..
امروز پدري فرزند خود را كه كرايه ميداد به قتل رساند، خبرش تنم را لرزاند و گلويم را فشرد، از خود شرمنده شدم. از انسانيت خود، صابر زير تازيانههاي كمربندي پدر استخوان شكاند، جمع شد، فرياد زد، فريادي كه تنها خودش صدايش را شنيد و در آخر خاموش شد، سرش را پدر به تير آهن كوبيد و منفجر كرد...
صابر كوچولو تنها نبود، بسياري از صابرهاي كوچك هستند كه به جاي بازي با همسالان خود ، شوق لذت را در خود ميكشند و رنجيدهخاطر حيات را در زير چنگالهاي فقر و ناعدالتي دنياي خاكستري ادامه ميدهند.
اما يك چيزي هست و آن اينكه؛ با استناد به چند آيه و نظر فقهي، نميتوان اين مبحث را تمام شده تلقي كرد، من بر عكس آوازهای مرد مرده، قبل از استناد صرف به يك آيه، مقدمه و موخره آن را بررسي ميكنم، چون من دين محمد را ايمان دارم و اين را هم ميدانم كه اسلام امروز آن اسلام راستين نيست، هر چند كه ممكن است افراد به خاطر اين مباحث فردمحوري دينگريز شوند.
نميتوان به راحتي چشمها را بست و گوشها را گرفت، من نه فمنيست هستم و نه آن را قبول دارم اما صحبت درباره حقوق يك دسته از انسانهايي است كه به فرمايش آيات و احاديث بهشت زير پايشان است، انسانهايي كه زخم عفونت تبعيض در دلهايشان چرك كرده است و از بس در شعارهاي نامزدهاي انتخاباتي قرار گرفتهاند خسته و رنجيده شدهاند.
يك چيز ديگر، دلم برای استاد رز قرمز که به خاطر نداشتن جواب به شاگردش به اون نمره صفر داد می سوزد، استادی که هنوز در چارچوب باورها و آموختههاي فردي خود محصور است و توان طغيان عليه آنها را ندارد بينواست.
وقتي نظرات باروش عزيز را هم خواندم اين موضوع که زنی که در همه جا حقش نصف است، سن مسوولیت کیفریش پس از 9 سالگی است و پس از اين سن هر جرمی که مرتکب بشه اندازه آدم بزرگا مجازات میشه. من هم به اندازه باروش دلم گرفت.
سرگشته راست ميگفت اعصاب آدم خرد ميشه و كاريش نميشه كرد، چه بخواهيم و چه نخواهيم تفكر نيمرويي كه مهتاي عزيز مطرح كرده هنوز در اذهان بسياري از مردان و حتي زنان، تفكر رسوبي است كه تغيير لايه به لايه آن زمانبر است، با پابرهنه هم موافقم كه به خاطر نظرات یك عده که به نام اسلام داره منتشر میشه نميتوان دین اسلام را مورد تاخت و تاز قرار داد، اما با همه اين تفاسير صحبت از انساني است كه روح دارد، جان دارد و درد ميكشد، دردي بيصدا كه شايد ديگر توسط خودشان هم شنيده نميشود.
ديروز در جلسه وصيتنويسي عزيزي بودم كه وكيلش عليرغم اصرار مرد ميگفت كه زن سهمي از ارث نميبرد و ... او ميگفت: قانون و شرع، زن را در ميراث مرد شريك نميداند و مرد تنها ميتواند از ثلث مالش به زن ببخشد، حقوق خود را به او ميبخشند، چه سخاوتي.....
اسلام دين رحمت و عدالت است، اين رو آقاجون ميگفت، اما هر چه فكر كردم نميتوانستم بين جمله آقاجون و اين كار همخواني ايجاد كنم، چگونه ميشود دو نفر عمري در كنار هم زندگي كنند با همكاري همديگر زندگي را جمع كنند و آخر با مرگ مرد، زن از چرخه زندگي حذف شود، كنار گداشته شود و سهمي از تلاشهايش نداشته باشد، درست مثل يك غريبه، يك رهگذر ناشناس...
راستي چرا ديه زن نصف مرد است، هر دو انسان بالغي هستند كه جان دارند، خانواده دارند و چه بسا زن تنها نانآور خانواده باشد ولي ديهاش نصف معتاديست كه انگل جامعه است...
براستي اين حقوق زن است يا بخششهايي است كه شرع و قانون به خاطر زنانگي به جنس دوم داده است.
هزاران بار ميگويم به دور از حدس و امكاني
من از رگبار مي آيم من از برف و زمستانها
تو اما آبي و گرمي، شبيه يك تب آني
زندگي بهانهاي براي در كنار هم بودنه، اما گاه براي آن بايد بهاي بالايي پرداخت، بهاي تضاد شايد يك عمر زندگي و بر باد رفتن روياهاست، تضاد آتش و كاغذ، آتش و باروت.
باروت و آتش هيچ وقت كنار هم نميتوانند بسازند، كوچكترين جرقهاي بنيان زندگي مسالمت آميزشان را به راحتي منفجر كنه، باد كاغذ را با خود ميبرد آنجا كه خودش ميخواهد نه كاغذ،
مننميدانم از چه جنسيام، آب، آتش، كاغذ، باروت، باد، برف و ....
مي چرخد بياراده، خم ميشود، با نخهاي كوتاه و بلندي دستها و پاهايش به حركت ميافتد و به طرفين ميرود، حتي گاه نخهايش گره ميافتد، عروسك خيمهشببازي ارادهاي ندارد كه حتي گرههايش را باز كند، اين دستهاي بازيگر است كه ميچرخاندش و به جايش حرف ميزند، عروسك خيمهشب بازي دهاني ندارد كه حق حرف زدن داشته باشد.
دنياي خيمهشببازي دنياي هنرمندي تمام انسانهاي پسپرده و اندروني است كه در وراي عروسكي چوبي نقشها را كارگرداني ميكنند.
دنياي آدمهايي كه در پس تاريكي از جايگاهي بالاتر عروسك خيمهشببازي را ميچرخاند و ميرقصاند در برابر ديدگان منتظر.
حيات خيلي غريب است، نميدانم حيات اگر فرصت انتخاب را به اين عروسكها ميداد آيا ما باز هم خيمهشببازي داشتيم و آيا بهاي خنديدن ديگران باز هم به ميزان قيمت بليت نمايش عروسكي بود.
من هيچ لذتي از دنياي آدمهاي عروسكي نميبرم و غمم آنگاه بيشتر ميشود كه بينواها حتي نميدانند عروسك بياردهاي هستند كه نقش از پيشنوشته ديگري را بازي ميكنند.
گاه ميترسم كه روزمرگي و ترس از فرداي نيامده، نكند از من و هزاران مانند من عروسكي ساخته كه خود بيخبريم، درد نان گاه ايمان را به كفر ميرساند كه در آن صورت به قول عزيزي گر بدينسان زيست بايد پست، من چه بيشرم اگر فانوس عمرم را به رسوايي نياويزم...
خرگوش كرايهاي كار ميكند در حالي كه بسياري از مسئولان در خواب خرگوشياند و صداي بيفرياد اينها و خيلي ديگر از شاغلين روز مزد را نميشنوند.