تبليغاتX
يامور
يامور باران است، نم‌نم آرام باران
انتظار براي انتخاب شدن، سرما و گرما نمي‌دانند البته مجبورند در برابرش تاب بياورند كه بهايي است كه براي زندگي بايد بپردازند... ياد دوره برده‌داري مي‌افتم، رديف مي‌ايستند و يا هجوم مي‌آورند تا انتخاب شوند، بنيه قوي داشتن و چهار ستون بدن سالم بودن شرط اساسي است چون ديگر كسي براي كارگر پيري كه توان پرتاب آجر نداشته باشد، پولي نمي‌دهد. زير پل چوبي، اطراف ميدان قزوين، آزادي، تجريش در هر گوشه‌اي از تهران كه سايه‌اي وجود داشته باشد تا از شلاقهاي بي‌امان آفتاب در امان باشند، مي‌شود اين افراد را ديد، چهره‌هاي آفتاب سوخته و خسته، فقر و ناچاري را به راحتي مي‌توان در چين و چروكهاي چهره‌هايشان ديد، اينان كارگراني بدون امنيت شغلي هستند كه روزمزد كار مي‌كنند و روزمزد هم مي‌ميرند بدون آنكه كسي كم‌شدنشان را بفهمد، مهاجراني كه شهر و روستا و خانواده خود را به اميد كسب شغلي مناسب و درآمدزا در پايتخت، ترك كردند، اميدي كه خيال و توهمي بيش نبود.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 12:9  توسط يامور  | 

نمي‌خواهم تو را عوض كنم، خود تو ، بسيار بهتر از من مي‌داني ، چه به صلاح توست.... نمي‌خواهم تو نيز مرا عوض كني .. از تو مي‌خواهم من را همان گونه كه هستم بپذيري و به من احترام بگذاري.. اين چنين مي‌توانيم پيوندي استوار با ريشه در واقعيت و نه در رويا بنا نهيم...
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1384ساعت 7:49  توسط يامور  | 

كودك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن، مرغ دريايي آواز خواند٫ كودك نشنيد،. سپس كودك فرياد زد :خدايا با من حرف بزن، رعد در آسمان پيچيد٫ اما كودك گوش نداد. كودك نگاهي به اطرافش انداخت و گفت:خدايا بگذار ببينمت ، ستاره اي درخشيد ولي كودك توجه نكرد . كودك فرياد زد: خدايا به من معجزه اي نشان بده و يك زندگي متولد شد٫اما كودك نفهميد. كودك با ناميدي گريست، خدايا با من در ارتباط باش. بگذار بدانم اينجايي ، بنابر اين خدا پايين امد و كودك را لمس كرد. ولي كودك ٫ پروانه را كنار زد و رفت.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 18:34  توسط يامور  | 

دوستي ميگفت: بين عشق و نفرت فاصله بسيار كم است، آنقدر كم كه به همان نسبت عشقت متنفر ميشوي، شايد به همين دليل است انسان از كسي كه بيشتر دوستش دارد زودتر دلگير ميشه و حتي نسبت به سايرين بيشتر متنفر ميشه ... عشق انسان را به عرش مي‌بره، همانجايي كه روح مي‌طلبه اما نفرت را ‌نمي‌دانم، هر چند بعضا گريزناپذير است! ...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1384ساعت 9:31  توسط يامور  | 

امروز سالروز ولادت علي (ع) و روز پدر است، پدر روزت مبارك، دوستت دارم به خاطر تمام خوبي‌هايت، به خاطر تمام از خود گذشتگي‌هاو به خاطر پدر بودنت. اين روز را به همه پدران و مردان روزگار تبريك مي‌گم هرچند كه شايد دوستاني از داشتن اين تعمت محروم باشند و سايه آن را بر سرشان نداشته باشند.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1384ساعت 14:30  توسط يامور  | 

شادي وقتي به دنيا آمد، بابا رفته بود، بابا يك ماه قبل رفته بود، بابا رفت، لباس غواصي پوشيد و دل به دريا زد، به اروند، به كارون. شادي بزرگ شد، حرف زدن را توانست، راه‌رفتن بدون گرفتن دست كسي را و روز اول مهر را تجربه كرد، اما بابا باز نيامد، بابا نه در چنين روزي و نه در روزهاي ديگر هم نيامد، يك سري از شهادتش در اروند مي‌گفتند و يكسري هم با مشاهده عكسش از اسير بودنش مي‌گفتند، هر چه بود بابا بود و خبر زنده بودنش حتي به اسارت قبول كردني‌تر بود... شادي هميشه چشم انتظار بازگشت باباست، هر چند كه بعد از جنگ آمريكا و عراق، اميدش كمرنگ‌تر شده ولي باز هم چنين روزي را انتظار مي‌كشد... امروز را من هم انتظار مي‌كشم تا شايد چشمان شادي بخندد، صدايش ديگر خيس نباشد و بدون آن بغض هميشگي با بابا حرف بزند، به آغوش بگيرد و بر شانه‌هايش گريه كند و تمام دلتنگي‌هاي چندساله‌اش را خالي كند.. شادي تمام كودكي و نوجواني خود را با يك قاب عكس گذرانده، با آن دردودل كرده، با آن بزرگ شده، شادي يك عمر بابا را در يك عكس جستجو كرده. كم نيستند امثال شادي كه هنوز اميدوار بازگشت عزيزي هستند. امروز را گرامي‌ مي‌دارند، امروز سالروز بازگشت آزادگان هشت سال جنگ تحميلي است، جنگي كه من هرگز فلسفه ادامه‌اش را ندانستم، دفاع از كيان واجب است اما ادامه آن را نمي‌دانم، تنها اين را مي‌دانم كه ادامه آن ارزش هزينه‌هايش را نداشت، مادران و پدران سياه پوش، خواهران و فرزندان چشم‌انتظار، جانبازان و شهداي از ياد رفته و ...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 17:31  توسط يامور  | 

حيات چقدر غريب است، يك عمر براي يافتنش خود را به آب و آتيش مي‌زنيم و در آخر با دست خالي، خسته و ناميد دل از جستجو مي‌كنيم و در گوشه عزلت گذر زندگي را نظاره مي‌كنيم، غافل از اينكه گوهر زندگي در كنارمان است، هر آن با ما و در برابر ما، تنها چشمانمان آن را به ديده عادت نگريسته‌اند. كاش عرصه آزمون و خطاي زندگي جدا بود و اينقدر در هم تنيده نبود، كاش فرصتي بود براي تمرين و فرصتي ديگر براي زيستن بدون خطا. كاش بهاي اين آزمون و خطاها تارهاي سفيد گيسهايمان نبود و فلك در برابر بهايش كمر را خم نمي‌كرد. زندگي براي من حكم آن ساعت شني وارونه را دارد كه هر آن و هر لحظه‌اش غنيمت است، شنها دانه به دانه و بي‌مهابا فرو مي‌ريزند و زندگي ثانيه به ثانيه به انتها. ساعت شني آشنا و بيگانه نمي‌شناسد، فرو مي‌ريزد شنهايش بدون لحظه‌اي تامل و من چقدر بر تمام آن تك شنهاي فرو ريخته بي‌برنامه و بي‌حاصل غبطه مي‌خورم كه ندانستم قدرشان را و ندانستم كه ساعت شني زندگي تنها و تنها يكبار مي‌چرخد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1384ساعت 9:55  توسط يامور  | 

در جعبه مدادرنگي من نيز مثل همه جعبه‌ها، مداد سفيد از همه بلندتر بود و پيكرش زير تيغ تراش كمتر تراشيده ‌شده بود... جعبه مداد رنگي من 24 رنگ داشت كه مثل همه جعبه‌هاي مدادرنگي از سفيد شروع و به سياه ختم مي‌شد. مداد سفيد من نه آبي دريا را روشن‌تر و نه سياهي شبها را كم‌رنگتر مي‌كرد، همچون شبحي بر صفحه كاغذ مي‌چرخيد بدون هيچ اثر و نشاني... آن زمان فلسفه مداد سفيد را نمي‌دانستم و دوست داشتم جعبه مدادي داشته باشم كه به جاي مداد سفيد، رنگ ديگري داشته باشد، ولي امروز مداد سفيد را مداد جادويي جعبه مداد رنگيم مي‌دانم كه سالهاي دبستان هر روز هفته كه درس نقاشي داشتم آن را با خود به مدرسه مي‌بردم. مداد سفيد تمام آن لحظات زيبايي را طراحي و نقاشي مي‌كند كه مداد سياه از آن عاجز است. با مداد سفيد مي‌توان طرح زندگي زد و تمام آن ناگفته‌ها را به راحتي به نگارش در آورد و ترسيم كرد. دوستي مي‌گفت حيات سرشاز از مدادهاي سفيديست كه از بي‌رنگي به چشم نمي‌آيند، اما وجودشان بعضا تلنگريست در زندگي. مداد سفيد شايد دستهاي همان كودكي باشد كه در برابرت دراز مي‌شود تا يك آن به خود آيي و به جاي سكه و آهي، به چشمهاي منتظرش لبخندي بزني...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت 12:52  توسط يامور  | 

ترس از خيس شدن و غرق شدن هميشه مانع از اين مي‌شود كه انسان خود را به آب بسپارد و دل به دريا بزند... اين روزها همچين حالي دارم، دل دريايي داشتن خيلي هنر است هنري كه اثري از آن در خود نمي‌بينم، لرزشهاي ته دلم اين را به من مي‌گويد و ترديدهايي كه در انجام هر كار جديد به سراغم مي‌آيد... ديشب وقتي به ستاره‌ها خيره شدم به تمام فرصتهاي از دست رفته‌اي فكر مي‌كردم كه روزگاري لرزشهاي دلم آنها را از من گرفت و براي هميشه با خود برد، هرچند كه ديگر غبطه آنها را نمي‌خورم كه تقدير اين بود ... حيات رند است و چالاك، اين را دوستي مي‌گفت، او گفت: نترس، هيچ چيز به تو غير از خودت صدمه نمي‌زند، آن كاري را كه از آن وحشت داري انجام بده و نتيجه اش را حتي اگر شكست هم بود، با سربلندي عزيز بدار ...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مرداد 1384ساعت 13:32  توسط يامور  | 

مردي از جنس باران و تبار ياران، آن كويري بيد مجنون كه امروز چون سرو نماد ايران شده، آن بزرگ مرد آريايي كه مايه افتخار هر ايراني است، خاتمي را مي‌گويم، سيدمحمد خاتمي، آن سلاله نبي كه آمدنش بسياري از معادلات جامعه آن روز را بر هم زد، و حضورش چون نسيمي در هواي اختناق‌زده‌اي بود كه نفس را معنا بخشيد و همچون دم مسيحايي ممات را حيا بخشيد و شفا. سيد كم اذيت نشد، چشمانش براي ملت كم خيس نشد، اما باز لبخند زد. خاتمي اسطوره‌ايست كه اسمش در كنار بسياري از بزرگان براي هميشه در تاريخ ثبت شده است. حيف قدرش را ندانستيم.
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 9:39  توسط يامور  | 

زمان خيلي سريع مي‌گذرد، آنقدر سريع كه فرصت نداري درباره روياهايت ترديد كني و درباره تحقق يا عدم تحقق آن فكر كني. دوستي ميگفت آدمها دو دسته‌اند، يك دسته كساني هستند كه با روياهايشان زندگي مي‌كنند و دسته ديگر كساني كه روياهايشان را عملي مي‌كنند. دسته اول هميشه در حسرت تحقق روياها بوده و لحظه‌ها را با حسرت از دست دادن فرصتي مي‌گذارند كه روزي ممكن بود به واسطه آن زندگيشان متحول مي‌شد... حسرت لحظه‌هاي از دست دادن، حسرت حرفهاي ناگفته، حسرت انجام ندادن كارهاي ممكني كه امروز ديگر ناممكن شده است و حسرت روياهايي كه فكرشان هر آن چون خوره درونمان را مي‌خورد و حيات با يك حسرت هميشگي مي‌گذرد چون باد...‌ به قول قيصر امين‌پور؛ حرفهاي ما هنوز ناتمام، تا نگاه مي‌كني وقت رفتن است.... ناگهان چقدر زود دير مي‌شود... روياها بخشي از افسانه حيات است. تحقق رويا ريسكي است كه هر انساني براي گريز از روزمرگي بايد آن را انجام دهد، قبل از آنكه به مرگ تدريجي مبتلا شود.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 18:36  توسط يامور  | 

خيلي دوست داشتم براي گنجي مطلبي بنويسم، اما قلم ياري نكرد، نتوانستم براي كسي كه به خاطر عقيده و تفكراتش دو هزار روز حبس و 50 روز اعتصاب غذا را تحمل كرده، عنواني بيابم كه جان كلام باشد. براي گنجي به مطلبي از دكتر مهاجراني اكتفا مي‌كنم با نام “ كلمه جان گنجی“ است: « اگر آرش جان خود را در چله کمان گذاشت و مرزهای جغرافیایی ایران را پاسداری کرد، جان گنجی برای همیشه پرچم آزادی خواهد بود، چه بماند و چه برود. گنجی مرزهای شجاعت را هم فراتر برد.» من مسلمانم و ايمان دارم كه دين من كسي را به دليل داشتن تفكر و عقيده مخالف مجرم و محكوم نمي‌داند. دين من دين بخشش و سخاوت است، اسلام من علي را دارد آن هماي رحمت. براي گنجي نگرانم و براي آزادي و سلامتي‌اش دست دعا برمي‌دارم، برايش شمع روشن نمي‌كنم، چون شمع مي‌سوزد، آب مي‌شود و در آخر خاموش، حال آنكه گنجي نمي‌ميرد، او زنده است با داشتن تمام آن چيزهايي كه امروز به خاطر آن محكوم است چه درست و چه نادرست.
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 15:1  توسط يامور  | 

صبور باش، تاخير خدا دليل بر فراموشي او نيست. بدان كه زندگي در بهترين وضعيت خود، فقط يك چشم بهم زدن ميان دو ابديت است، بنابراين فردا خيلي دير است. دوستي مي‌گفت: همه جا بودن مانند هيچ جا نبودن است، وقت خود را مغتنم شمار كه بزرگترين گنجينه زندگي است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مرداد 1384ساعت 11:35  توسط يامور  | 

مادر، مادر، مادر، مادر، مادر، مادر، مادر، مادر و ... هر چه مي‌نويسم خسته نمي‌شم، بارها تكرارش مي‌كنم ولي سير نمي‌شم، مادر، كلمه زيبايي كه روح را به عرش كبيريايي مي‌برد، به بهشت، به آنسوي ابرها، جايي كه همه جاي آن سفيديست و پاكي.... مادر، اسطوره بزرگي؛ مادر نماد گذشت و فداكاري، عظمت مادر خيلي بيشتر از اين معاني است كه ما معادل سازي مي‌كنيم، دوستي مي‌گفت: در حيات يكسري واژه‌ها هستند كه در قالب هيچ قاعده و اصولي قرار نمي‌گيرند و معنا نمي‌يابند، مادر هم از اين واژه‌هاست. ... بعضا كه آلبوم قديمي خانواده را ورق مي‌زنم، از فلك شكايتم مي‌گيرد كه چه به راحتي انسانها را از آسياب زندگي مي‌گذراند و گرد سفيدي زمانه را بر چهر‌ه‌ها مي‌نشاند... چقدر درگير روزمرگي‌ها شده‌ام، كار، دانشگاه، اداره، اين قدر درگير خود شده‌ام كه نفهميدم چهره مادر كي تكيده شد، حتي چروكهاي ريز زير چشمان و روي پيشاني‌اش را هم دير فهميدم، خيلي دير، چروكهايي كه يادگار روزگار است و درماني ندارد... مادر سني ندارد، اين را شناسنامه مي‌گويد چهل و اندي بيشتر نيست، اما حيات اين را نمي‌گويد، حيات بيرحم است و عشق مادري برايش نا‌مفهوم... مادر دوستت دارم با تمام وجود، حتي به اندازه خدا... دوست دارم كه هميشه در كنارمان باشي با همان نگاه‌هاي مهربان و لبهاي خندان كه بي‌تو نيمه گمشده‌اي خواهم داشت كه هر آن و هر لحظه نگاهم در جستجويش خواهد بود.... امشب چراغ هر خانه اي به عشق مادري روشن است، امشب در هر خانه‌اي تلاشي زيبا موج مي‌زند، امشب جشن مادران است، جشن تجليل از مادر، نه به خاطر شب‌زنده‌داري و فداكاريهايش كه آنها غيرقابل وصف و تجليل‌اند، بلكه به خاطر مادر بودنش. «مادر روزت مبارك»
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1384ساعت 14:50  توسط يامور  | 

روزي ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت. روزي كه كمترين سرود بوسه است و هر انسان براي هر انسان برداري است. روزي كه ديگر در خانه‌هايشان را نمي‌بندند، قفل افسانه‌ايست و قلب براي زندگي بس... روزي كه معناي هر سخن دوست داشتن است، تا تو بخاطر آخرين حرف به دنبال سخن نگردي. روزي كه آهنگ هر حرف زندگي است، تا من بخاطر آخرين شعر، رنج جستجوي قافيه نبرم. روزي كه تو بيايي، براي هميشه بيايي و مهرباني با زيبايي يكسان شود، روزي كه ما براي كبوترهايمان دانه بريزيم... و من آن روز را انتظار ميكشم، حتي اگر روزي كه ديگر نباشم.... آخرين بار، شاملو را در بيمارستان ديدم آيدا در كنارش، زماني كه براي ملاقاتش با دسته‌ گلي از گلهاي بلند سرخ به ديدارش رفتيم، هيچ هاله‌اي از مرگ بر چهره نداشت، با تمام ضعف جسمي براي ما كه مشتاقانه به ديدارش رفته بوديم، شعر خواند، هر چند به سختي. او چند روز بعد فوت كرد، اين خبر را محسن به من گفت، ناباورانه، او در حالي خبر درگذشت شاملو را گفت كه قرار بود باز هم به ديدارش برويم. او درگذشت و در آستانه امام‌زاده طاهر كرج به خاك سپرده شد، در مراسم خاكسپاري خيلي‌ها آمدند حتي كساني كه روزگاري طردش مي‌كردند. او براي هميشه زنده است با اشعارش و هر آن شعري از او خوانده شود آن روز حيات مجدد اين شاعر بزرگ ايرانيست. چنين روزي بود كه احمد شاملو درگذشت، شاعري كه ترجيح می‌داد شعر شيپور باشد نه لالايی. يكي از فرزندان شاملو امسال نسبت به انتشار لجام‌گسيخته اشعار پدرش اعتراض كرد و گفت: « گورپرستي و مرده‌كشي كه شاعر هميشه از آن نفرت داشت و نگراني خويش را بارها از سرنوشتي چنين ننگين ابراز كرده بود و از عاقبتي چنين به خود مي‌لرزيد، به سرش آمد و اكنون شاعر ما سه سنگ لحد دارد و اشعارش اوراد گورستان‌ها شده است! »
+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مرداد 1384ساعت 14:39  توسط يامور  | 

صدا كن مرا، صداي تو خوبست، صداي تو سبزينه آن گياهيست كه در انتهاي جاده حزن روييده است. اين شعر سهراب را روزگاري دوستي برايم نوشت و از آن زمان در ذهنم ماند، اون دوست نوشت و رفت ولي اين شعر را براي هميشه به عنوان خاطره‌اي از يك دوست به من بخشيد... دنياي غريبي است، دنياي ما، تا چندي قبل دوستان خوبي بوديم كه هيچ يك از لحظات برايمان خاطره نمي‌شد، اما اكنون دو انساني هستيم كه شايد خاطراتي چند از يكديگر در گوشه تاريك ذهنمان مانده است كه صداي دوست آن خاطره است.
+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1384ساعت 16:37  توسط يامور  |