كفتر كاكل به سر هاي هاي، اين خبر از من ببر ...
با يك ريتم خاص ميزد، هر چند كه بعضا ترمزهاي اتوبوس تعادلش را برهم ميزد، ولي باز ادامه ميداد بي هيچ تكيه گاهي، آهنگهاي درخواستي هم ميزد، كافي بود پولش را ميپرداختي از سلطان قلبها گرفته تا لب كارون، شاد، غمگين فرقي برايش نداشت، فقط مينواخت...
براي او فرقي نداشت چون آهنگ زندگياش نبود، آسمان دلش دير زمانيست كه ديگر نمينواخت، آهنگ دلش شايد همان آههايي بود كه در هنگام فشردن دكمهها ميكشيد، آهنگ دلش را به راحتي ميتوان در هاله خيس چشمانش خواند، دستهاي لرزان او چه آهنگي شادي ميتوانست بنوازد كه بر دل بنشيند، او مينواخت چون تقدير برايش خواسته بود در سن 70 يا 80 سالگي شانههايش سنگيني آكارديون و غرور مردانگياش نگاههاي دلسوزانه و رقتبار ديگران را تحمل كند، او مينواخت چون نواختن تنها راه امرار معاش خود و خانوادهاش بود، او مينواخت چون بيمه نبود، حقوق بازنشستگي نداشت، چون هيچ پشتوانهاي احساس نميكرد، چون ميدانست جامعه حمايتي از سالمنداني كه روزگاري شغل آزاد داشتند، نميكند، پس بايد بنوارد.
او نواخت و در ايستگاه آخر پياده شد، رفت و من هرگز او را نديدم و نميدانم كه آهنگ زندگياش در هر ايستگاه چقدر ميارزيد يك سكه 25 توماني يا چند اسكناس رنگي كه با هزاران حزن و حسرت به او ميدادند ...
روزگاريست، روزگار ما و عجب جبريست، جبر زندگي
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 14:54 توسط يامور
|
زندگي زيباست به زيبايي و شفافيت آبي كه در دستهايمان موج ميزند و قطراتش صورتمان را به بهشت ميبرد، زندگي ترنم بهاري يامور است كه ميبارد و ما تنها از پشت ديوار شيشهاي پنجره، نظارهگرش هستيم و ترس از خيس شدن، جرات در قطراتش آب شدن را از ما ربوده است.
زندگي، اين كلمه چهارحرفي، عمريست، عمري كه فرصت بازگشتي ندارد، هر چند كه آدمها به مرور بزرگ شدن، كودك ميشوند، به قول عزيزي پيري خود نوعي كودكيست.
زندگي گرد است، مثل زمين، مثل خورشيد، مثل چرخش مدور باد در بالاترين نقطه اوجش.
زندگي تلخ نيست، تلخش ميكنيم، زندگي خوابي است كه كابوس و رويا بودنش را خود تعيين و تعبير ميكنيم، دانسته يا ندانسته، نميدانم؟!.
زندگي شايد آغاز يك هجرت است، همچون هجرت آن مرغ مهاجر كه درد غريبي داشت و به ديار دوست برفت...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 9:22 توسط يامور
|
نمی دانم چرا رفتی،
نمی دانم چرا، شاید خطا کردم
و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی،
نمی دانم کجا ، تا کی ، برای چه،
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت،
تمام بال هایش غرق در انبوه غربت شد.
بعد از رفتن تو آسمان چشمهایش خیس باران بود.
بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی را از دست دادم.
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد.
بعد از رفتنت دریا چه بغضی کرد
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 15:59 توسط يامور
|
نميدانم ميداني يا نه، نميدانم ميخواهي يا نه، اما من هر چه ميخواهم تويي و هر چه نخواهم! بخواهي يا نه راه گريزي از تو ندارم، راهي ندارم جز پناه بردن به تو كه نيستي و سخن گفتن با تو كه نميشنوي...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 15:19 توسط يامور
|
صداي بلند مردي كه نام پسري را بلند ميگفت و چشمانش در ميان زنان اتوبوس دنبال كسي مي گشت، مرا به خود آورد، علي گفت و زني پاسخ داد و در ايستگاه ساك به دست و كودك به بغل به دنبال مردش رفت، مرد جلو و زن در پي آن شتابان...
باور نميكردم كه اين نوع تفكر هنوز هم در جامعه وجود دارد، تفكرات استبدادي و انسانهايي استبدادزده، كه به آن عادت كرده و جرات سركشي هم ندارد.
آخ كه چقدر دوست دارم ياغي باشم و به تمام اين افراط و تفريطها عصيان كنم، به آن زن بيچاره، هويت از دست رفتهاش را يادآوري كنم و حقوق نداشتهاش را بازگويم، هر چند كه گمان نميكنم بينوا چيزي از آن بفهمد مگر به ديكته شوهر.
جنس دوم، دستهبنديهايي كه جامعه هميشه از آن ضربه خورده و ما به آن عادت كردهايم مثل يك سنت، مثل يك هنجار.
دلم براي تمام زناني كه دنيا را از چشمان مردشان ميبيند ميسوزد، آدمهايي كه به تنهايي جرات نفس كشيدن و بيرون رفتن را ندارند و شايد ديگر هم نتوانند. آدمهايي كه توان ابرازنظر ندارند و شايد ديگر نظر و عقيده برايشان مفهومي ندارد.
بعضا از خود ميپرسم كه آدمي چگونه تن به تحقير ميدهد، تحقيري كه روح آنها را به اسارت ميكشد، سوالي كه هرگز جوابي برايش نيافتم.
در جامعهاي زندگي ميكنيم كه زنان و كودكان جزو مايملك مردان محسوب ميشود حتي اگر بيشتر مردان با آن مخالف باشند، هيچ قانوني پدري را بابت آزار و اذيت كودكش محاكمه نميكند و هيچ محكمهاي حق طلاق را به زن نميدهد مگر با رضايت شوهر.
من نه مثل فمنيستها به مظلوميت تاريخي زنان اعتقاد دارم و نه به ظالم بودن مردن و نه اين را باور دارم كه مردان هميشه حق زنان را خوردهاند، ولي يقين دارم كه هنوز هم عليرغم پيشرفت دانش و تكنولوژي و ارتقاي فرهنگ عمومي، باز هم تفكراتي در جامعه وجود دارد كه زن را ضعيفه مينامد و از بيان نام زنشان در ملاءعام ابا دارد، زن را جنس دوم ميداند كه بياذن شوهر حق حيات ندارد.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 10:15 توسط يامور
|
عشق همچون يك پرتو نور كه از رنگهاي مختلف تشكيل شده، از مجموعه عناصري تشكيل شده كه رنگين كمان عشق مينامند، عناصر عشق فضايلي هستند كه در هر آني از زندگي مان بكار ميبنديم.
بردباري: «عشق بردبار است». مهرباني : «مهربان است»، سخاوت: «عشق در آتش حسد نميسوزد»، فروتني:«عشق غرور ندارد»، ظرافت: «عشق اطوار ناپسنديده ندارد»، تسليم:«نفع خود را خواهان نيست»، تسامح :«خشم نميگيرد»، معصوميت : «سوءظن ندارد» و صداقت: «از ناراستي شاد نميشود اما با راستي شعف مييابد» . مجموع اينها عطيه برتر را تشكيل ميدهد كه كوئيلو در رسالهاي درباره عشق به آنها پرداخته است كه توصيه ميكنم آن را حتما بخوانيد.
به قول عزيري عشق كارمايه راستين حيات است، چرا كه زندگي با تمام لحظههايش فقط فرصتي براي آموختن عشق است، آنگونه كه ميتواند باشد، همانگونه كه بوده و همانگونه كه هست.
و باز هم به قول دوستي، جايي كه عشق است انسان هست، خدا هست، خدا عشق است پس عشق بورزيد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 15:5 توسط يامور
|
آستانه تحمل آدمها چقدر پايين آمده، بعضا فكر ميكنم انسانيت و اون روح لطيف ويژه آدمي كجاست. نوع دوستي، محبت و فداكاري واژههاييست كه در جامعه امروز كمرنگ شده و رنگ باخته، براي اثبات اين ادعا نيازي نيست راه دوري رفت، كافيست صفحات حوادث روزنامهها را ورق بزني و تيتروار آنها را بخواني، افعال آدمها به همين راحتي تيتر ميشه
«پسري مادر خود را كشت»، «آدمربايان گوش گروگان را به خانودهاش فرستادند» يا « پسري به صورت دختر موردعلاقهاش اسيد پاشيد».
انسانيت به راحتي دستمايه خواستهاي پليدي ميشه كه روزگاري از آن بيزار بود.
هنوز هم كودك درونم منو ياد فرشتههاي بالدار نشسته بر شانههاي راست و چپم مياندازه و حرفها و نصيحتهاي مادر كه ميگفت: حواست باشه فرشته سمت چپ گولت نزنه و از اين حرفها. نصيحتهاي مادرانه به زبان كودكانه به كودكي كه هنوز واژههاي تلخ آسيبهاي اجتماعي، قتل، فحشا، اعتياد، تجاوز براي گوشهايش نامانوس است،
از اين وضعيت نگرانم، گويي جامعه در حال انفجار است.
كارشناسان و روانشناسان فقر، عدم پيشبيني آينده روشن، بيكاري، اعتياد و داشتن عقدههاي دروني را از مهمترين علل بروز اين آسيبهاي اجتماعي ميدانند اما من اين دلايل را كافي نميدانم و فكر ميكنم جامعه بسترهاي لازم را براي بروز اين فجايع ايجاد كرده و جامعه آبستن اين آسيبهاي اجتماعي از سوي افراديست كه با خود بيگانه هستند.
يامور يك زماني عاشق قدم زدن در خيابان و راهرفتن بر لب جوي آب بود بدون آنكه پايش بلغزد، اما امروز ديگر اين حس را در خود نميبيند، شهر دود گرفته خاكستري، چهرههاي عبوس عابران، معتادان خموده در كنار جوي آب و كنج ديوار و ... ديگر انگيزهاي باقي نميگذارد...
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 14:54 توسط يامور
|
با تمام احترامي كه به شكسپير قايلم، معتقدم «بودن يا نبودن» مساله ما نيست، مساله فقدان انسانيت است، بيهويتي و بيگانگي آدمها، نزديك يكديگر بودن و در عين حال دور شدن دور دور؛ درد ما بياعتماديست، سايهاي هميشه به دنبال خود و در كمين خود احساس كردن، بعضا فكر ميكنم كه جرج ارول چقدر در كتاب 1984 اين وضعيت را خود پيشبيني كرده بود.
درد ما همين تلاش بيهوده و عبث براي اثبات خود است، درد ما همين تكرار خودهايست كه همدردي در كنارش رنگ باخته، بيتفاوت به يكديگر، سلامي سرد و بيپاسخ، آخ كه چقدر نفس كشيدن در اين هوا سخت است.
درد ما همين عينك دوديهايست كه در پس ان چشمهايمان را قايم ميكنيم تا مبادا برق چشمانمان را كسي ببيند.
بيتفاوت و نامهربان شدن با ديگران را خيليها با بهانه مشغله زندگي و دغدغه و ... بر آن سرپوش ميگذارند كه و ميگويند: بابا گذشت آن زمان كه همه در خونه آقاجون جمع ميشديم و ميگفتيم و ميخنديديم. گذشت آن شبنشينيهاي شب چله و تخممرغهاي رنگي ننجون، عصر عصر كامپيوتره، ديگه كسي زبان بلد نباشه بيسواده، درد ما همين بهايي است كه در برابر مدرن شدن ميپردازيم، عين كامپيوتر بيروح شدن. من از دنيايي كه در آن خندههاي كودكانش ترنم زندگي نباشد، بيتفاوت از غم هم شانه بالا انداختن و به راه خود ادامه دادن بيزارم، دوست دارم شادمانه در سايه درختي زندگي را فرياد زنم و در نگاه مردمان عشق را جستجو كنم. من از دنياي بيكودك ميترسم حتي دنياي كودكي پيرزن همسايه.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1384ساعت 13:58 توسط يامور
|
در هر گوشه اي از اين پايتخت كه بنگري، نوايي خاموش به گوش ميرسد كافيست گوش دل به آن بسپاري،
نواي نيهاي خاموش، پدران و مادراني هستند كه در فراموشگاه سالمندان، مرگ را انتظار ميكشند و چشمان خيسشان به نقطهاي خيره مانده است.
نواي نيهاي خاموش، پدر و آن دستهاي پينهبستهاش است كه پيامبر بر آن بوسه زد و ما از دست دادن به آن اكراه.
نواي نيهاي خاموش، همه شجاعمردانيند كه روزگاري در برابر گلوله دشمن ايستادند و امروز در گوشه بيمارستان براي آنكه درد را فرياد نكشند، دندان را بر هم ميفشارند.
نواي نيهاي خاموش، صداي دخترك نحيف و زاريست كه به جاي بازي با همسالانش، در گوشهاي دست نياز در برابرت دراز ميكند و تو بيتفاوت از كنارش ميگذري با اخمي يا آهي.
نواي نيهاي خاموش من و تو هستيم اگر ندانيم كه انسانيت مان اسير زندگي و دغدغههاي روزمره شخصي مان شده است.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 14:45 توسط يامور
|
... چه كسي خواهد ديد ، مردنم را بي تو ؟ بي تو مردم ، مردم. گاه مي انديشم، خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد ؟ آن زمان كه خبر مرگ مرا از كسي مي شنوي ، روي تو را كاش مي ديدم، شانه بالازدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر را كه عجيب !عاقبت مرد ؟. افسوس، كاشكي مي ديدم. من به خود مي گويم: ” چه كسي باور كرد، جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد ؟ “
باد كولي ، اي باد ، تو چه بيرحمانه شاخ پر برگ درختان را عريان كردي و جهان را به سموم نفست ويران كردي.
باد كولي تو چرا زوزه كشان همچنان اسبي بگسسته عنان سم فرو كوبان بر خاك گذشتي همه جا ؟...
«حميد مصدق»
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر 1384ساعت 10:40 توسط يامور
|
هنگامي كه خواستم گريه كنم گفتند كودكانه است هنگامي كه خواستم زندگي كنم راهم را بستند
هنگامي كه به ستايش روي آوردم گفتند دروغ است هنگامي كه به حقيقت روي آوردم گفتند خرافات است
هنگامي كه سكوت كردم گفتند عاشق است -
هنگامي كه عاشق شدم گفتند گناه است
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 17:23 توسط يامور
|
خاطرات حتي تلخ، بخشي از دنياي ما آدماست و گاهي تمام دنياي آدمي خاطرهايست از پدر، خاطرهايست از مادر كه نبودش را هيچ كسي نميتواند پر كند، شبهاي يلدا و فال حافظ بدون او ديگر معنا و تعبيري ندارد، مجبوري مثل همه جبرهاي روزگار، لحظه تحويل سال نو را به سنگ نوشتهاي بسنده كني و با صدا و چشماني خيس تبريك بگويي بدون اميد به جوابي. اين روزها خاطره سال قبل يادت ميآيد، روز مادر و تمام جنب و جوشهاي گذشته، از دو هفته قبل تمام فكرت انتخاب بهترين كادو بود، يك چيز تك نه مثل همه كادوها، ولي امسال اين روزها را مثل قبل ولي بيخريد طي ميكني، وليعصر، زرتشت، تجريش و دست آخر يك دسته گلي و حركت در مسيري كه يكساله پنجشنبهها و هر لحظه كه دلت تنگ ميشه ميرفتي...
مادر و پدر گوهرهاي بيهمتاي زندگي هستند كه خدا سايهشان را از زندگي كسي كم نكند، اين مطلب را براي
مريم نوشتم كه درد بيمادري و تنهايي را همزمان ميكشد.
دلم براي تمام آدمهاي بيمادر ميسوزد
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 14:5 توسط يامور
|
ما نقش قهرمان را بازي ميكنيم، چون ترسوييم، نقش قديس را بازي ميكنيم چون شريريم، نقش آدمكش را بازي ميكنيم چون در كشتن همنوعان خود بيتابيم و اصولا از آن رو نقش بازي ميكنيم كه از لحظه تولد دروغگوييم. (ژان پل سارتر)
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 9:21 توسط يامور
|
همه چيز در جهان دوگانه آفريده شده: راست - چپ، شب - روز، نيكي - بدي، بهشت - جهنم، دوست - دشمن، زن - مرد. دوگانههايي كه با ديگري معنا مييابند.
حيات دوگانه است، ولي از دوگانگي بيزاريم و يكرنگي و صداقت را اصلي مهم در زندگي ميدانيم زيرا فطرت ما اينگونه است، كاش در دنياي واقعي هم به اين راحتي ميشد زيست، چشمها را بست و بدون دغدغه خوابيد.
روزگاري دهكده جهاني ما اينگونه بود اما الان ديگر فكر نميكنم، حرص و آز چشمها را كور كرده و گوشها را كر، آدمها به راحتي بر شانههاي ديگري پاي ميگذارند تا بالا روند غافل از اينكه براي شيرجه به حضيض ذلت، اوج ميگيرند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 18:42 توسط يامور
|
بچه كه بودم مثل همه دختربچهها وقتي گيلاس يا آلبالو ميخوردم، گيلاسهاي جفتي را از گوشمم آويزان ميكردم و در آن دنياي كودكي كلي ذوق ميكردم و لذت ميبردم، اما گويا آدمها بزرگ كه ميشند دنياي كودكي و آن روياهاي زيباي صادقانه را فراموش ميكنند و يا آنكه سعي ميكنند كه آنها را از خاطرشان پاك كنند،
ديروز به ياد روزگار كودكي از ساقههاي گيلاس و آلبالو براي خود يك دستبند درست كردم و وقتي آن را به دوستان نشان دادم همه آن را مسخره كردند و خنديدند، نميدونم چرا، شايد چون طلا نبود و يا نيگين برليان نداشت شايد هم ما عادت كرديم به هر چيزي كه گرانتر باشد بيشتر بها دهيم، ولي به هر حال اينها برايم مهم نيست چون من از اين دستبند چوبي خيلي خوشم مياد، براي من دنياي كودكيم را تكرار ميكند، به اين دستبندم كه كمي هم سفت است خيلي ذوق ميكنم حتي اگر منعطف نباشد و بهايش به اندازه 10 دانه گيلاس و آلبالو باشد...
راستي دستبندم با آن رنگ قهوهايش از دور شبيه مس است، چيزي كه شايد از نظر خيليها بيارزش باشد، شايد به خاطر همين سطحينگريها و كوتهبينيهاست كه باعث شده خيلي از آدمها يادشان برود كه مس وجودشان را تبديل به كيميا كنند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم تیر 1384ساعت 16:5 توسط يامور
|
عشق به اسارت كشيدن ديگري نيست، خودخواهي نيست بلكه از خودگذشتگي است، عشق پرواز آزادانه روح است در بيكران هستي، اگر كسي رو دوست داري و عاشقش هستي، رهايش كن تا برود، اگر بازگشت بدان كه او هم عاشق توست و براي هميشه براي تو و در كنار توست ولي اگر رفت و بازنگشت بدان كه قلب او هرگز پيش تو نبوده و تو هرگز صاحب و فاتح قلب او نبودي.
+
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 20:53 توسط يامور
|
يك چيزهايي تو زندگي تقسيم شدني نيست و نميشه آن را با ديگري شريك شد، تنهايي يكي از انهاست، تنهايي را نميتوان با كسي و چيزي تقسيم كرد و شريك شد چون اگر تقسيم بشه ديگه تنهايي نيست.
تنهايي دنياي سري آدمهاست كه دور تا دور آن خط قرمزي كشيده شده كه هيچ كس را ياراي عبور از آن نيست، تنهايي و سكوتش ترنمي دارد كه هر فردي به آن نياز دارد، من عاشق اين تنهايي هستم...
+
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 18:48 توسط يامور
|
امروز درد تمام وجودم را گرفته، دردي تلخ و مزمن، سلامتي عجب گوهريست...
نميدونم چرا ما آدمها عادت كرديم قدر و بهاي چيزي را وقتي دريابيم كه آن را از دست دادهايم، انگار نيست، وجود ندارد، نميبينيماش نه چشم رخ نه با چشم دل، به راحتي از دست ميدهيم. ما عادت كرديم وقتي در كنارمان نيست ضرورت وجودش را درك كنيم. گويي همه نيازها را اينگونه كشف كردهايم، نسبت به آن بيتوجه ميشويم تا اهميت آن را دريابيم... بيتفاوت نسبت به خود و ديگران، گويي گردش بي تاثير گردونه زندگي را باور داريم و جرات نميكنيم كه چوب لاي آن بگذاريم، اصلا خيلي قانع شدهايم به هر وضع و حالي، شايد به همين علت است كه زندگي برايمان روتين شده و يكنواخت... ما فراموش كرديم كه ميتوانيم سركشي كنيم، اعتراض كنيم و مخالفت، كه اينها بخشي از هويت آدميست،
آخ كه چقدر از اين تكرار يكنواخت ثانيهها خستهام...
+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 20:44 توسط يامور
|
خدايا:
انديشه و احساس مرا در سطحي پايينميار كه زرنگيهاي حقير و پستيهاي
نكبت بار و پليد «شبه آدمهاي اندك» را متوجه شوم، چه، درستتر ميدارم
«بزگوار گول خور» باشم تا همچون اين«كوچكواري گولزن».
دكتر علي شريعتي
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 1:6 توسط يامور
|
روزي از من خواهي پرسيد:
كدام را بيشتر دوست دارم، تو را يا زندگي خودم را ؟؟؟
و من جواب خواهم داد :
زندگيم،
و تو مرا ترک خواهي کرد
بدون اينکه بفهمي
تويي زندگي من.....
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم تیر 1384ساعت 1:5 توسط يامور
|
مطلب زير را يكي از خوانندگان خوب وبلاگم فرستاده كه عين آن را در يامور قرار دادم،
نكات خوبيست، به دردتان ميخورد البته اگر به ذهن بسپاريد و عمل كنيد:
« عاشق نشويد، چون در عشق منطقي وجود ندارد، سعي كنيد همديگر را دوست داشته باشيد، فرد عاشق ميگويد: «اگر نباشي من ميميرم»، اما فردي كه كسي را دوست دارد ميگويد: «من تو را همانطور كه هستي ميپذيرم. »*
با ديگران طوري رفتار كنيد كه دلتان ميخواهد با شما آنگونه رفتار كنند*
به حرف ديگران خوب گوش كنيد، مردم براي توجه خاص شما ارزش قائلند*
هميشه به دنبال حرفهاي مثبتي درباره ديگران بگرديد، به زودي پي ميبريد كه احساس بهتري نسبت به خود خواهيد داشت*
اگر به عنوان شخصي كه خطري ندارد و حامي ديگران است، شناخته شويد، روابط جديدي پيدا خواهيد كرد*
وقتي غلو ميكنيد و سعي ميكنيد كسي باشيد كه نيستيد، مطمئن باشيد كه مردم ميفهمند*
ياد بگيريد كه بيقيد و شرط عشق بورزيد، مردم را همانطور كه هستند، دوست بداريد*
وقتي از دوستي دل آزرده ميشويد، دل از آنها برنكنيد، به جاي اين كار فكر كنيد و راههايي براي بهبود روابط بيابيد.*
هنر دوستي با ديگران از والاترين هنرهاي زندگي است. دوستان خوب پشتوانهاي با ارزش در زندگي هستند*»
يامور از اين دوست عزيز براي ارسال مطلب تشكر ميكند.
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 20:6 توسط يامور
|
خيلي سعي كردم چيزي بنويسم اما جز سفيدي كاغذ چيزي برايم نماند... نمي دانم شايد حكمتي در كار است كه در اين گيرودار، تنها سفيدي كه مظهر پاكي و صداقت است برايم مانده است،. باز هم ميگويم من از دنياي رنگي بيزارم ولي نميدانم در دنيايي كه آن را دوست ندارم چگونه زندگي ميكنم....
+
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1384ساعت 1:0 توسط يامور
|
سراب، روياي حيات است در برهوت زندگي، سراب نداي بيفرياد اميد است براي تمام بازماندگان از چرخه زتدگاني. سراب، فريب است مثل بسياري از لبخندهايمان به دنيا و تلاشهاي عبثمان براي فرداي بهتر، سراب آرزوهاي دست نيافتني تمامي انسانهايست كه روزگاري آهنگ زندگيشان شاد بود و اكنون تنها دلخوشند...
سراب تهي است، تهي تهي...
+
نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 19:25 توسط يامور
|
حالم از خيلي روابط و ضوابط ويتريني نوشته و نانوشته بهم مي خوره، دنيا، دنياي باند بازي و پارتي بازيست
سازمانها و ادارات ماكتي از جامعه هستند و من مطمئنم كه همه مسايل و اموري كه در اين ماكت اجرا ميشه در جامعه هم به همان نحو ولي در ابعاد بزرگتر اجرا ميشود.
ما يك دهكده جهاني كوچك داريم كه در آن رييس داريم، كارمند داريم ( پاچهخوار و غير پاچه خوار)، در دهكده ما خيلي از آدمها در جاي خودشان نيستند ولي سعي ميكنند كه به روي خودشان نيارند و با تمام وقاحت و گستاخي به دبگران هم ميپرند كه مبادا كسي آن را به زبان بياورد...
در دهكده ما تنها چيزي كه وجود ندارد عمل به قانون و بر اساس قانون است...
در دهكده ما هر كس با رييس بزرگ و رفقايش نزديكتر باشد، موفقتر است و يا هر كس كه بيشتر غرولند كند....
اثبات حضور حتي بدون كار و عملي....
در دهكده ما تخصص مفهوم ندارد هر كه بيشتر در دهكده بگردد ولو بيكار، عزيزتر است...
دهكده ما عين خيلي دهكدههاي ايران اسلاميست....
من از اين دهكدهها بيزارم چون نميتوانم زبانم را به بيان دروغ وادارم، نميتوانم مجسمهوار بخندم و بيچون و چرا كار كنم...
+
نوشته شده در پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 22:43 توسط يامور
|
شمارش معكوس آغاز شد، فردا روز سرنوشت است، همه چيز و همه روياهاي انسان در دو ساعت رقم ميخورد، يك بخش از آن شانس است و بخش ديگر تلاش، كافيست كه بخواهي...
كنكور فردا برگزار ميشود، يك ميليون و هفتصد هزار جوان براي 150 هزار صندلي دانشگاهي با يكديگر به رقابت ميپردازند، ثانيههاي نفس گير و ماراتن تستي...
البته هر چي به اين پشت كنكوريها ميگم بابا درس و دانشگاه ديگر به درد نميخوره، عصر عصر ماني و پارتي است، به خرجشان نميرود. كه نميرود...
من هم كاري از دستمم بر نميآيد، جز اينكه براي همه كنكوريها آرزوي موفقيت كنم. اميدوارم راهشان به دانشگاه آزاد و پيامنور و شهرستان نيفتد كه پدر دربيار است...
+
نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 21:57 توسط يامور
|
آسمان دل آدمها بعضا ابري ميشه، نميبارد ولي كاش بباره كه سبك شه، آسمان دل من هم امروز ابريست از تكرار تكرارها، از انتظاري عبث خسته شده و به تنگ آمده و دوست دارد به بلنداي صدايش فرياد كند اما چه فايده كه صدايم در گلو خشكيده است و نوايي جز نالهاي برنميآيد،..
يامور باران است نم نم آرام باران در پهناي كوير در صبحگاهان در لباس ژالهاي بر برگ... اما امروز ....
خيلي دلم گرفته
+
نوشته شده در جمعه سوم تیر 1384ساعت 23:48 توسط يامور
|
احمدي نژاد رييسجمهور شد با بيش از 17 ميليون راي، اما من باز هم احمدينژاد را با اين ميزان راي، رييسجمهور مردمي نميدانم، بلكه آن ميزان راي را از بيتدبيري و بيقابليتي جناح چپ و بغض مردم نسبت به هاشمي ميدانم.
من همانند بسياري از جوانان از جناح چپ، از سازمان مجاهدين گرفته تا مجمع روحانيون و مشاركت گلهمند هستم كه در برابر راي 20 ميليوني سال 76 مردم احساس مسئوليت نكردند، آن را ارج ننهادند ...
مجلس ششميها به جاي آنكه به ميان مردم بروند و به رفع مشكلات و دغدغههاي آنها بپردازند، با طرح لوايح سياسي، تنها سياسي كاري كردند و در اين ميان كسي از آنها فكر نكرد كه پدري كه درد نان و مسكن دارد لايحه جرم سياسي به چه كارش ميآيد، در آخر هم چند روزي قهر و قهربازي و اعتصاب كردند و در پايان بهانه ميآوردند كه نگذاشتند، چوب لاي چرخ مجلس و دولت ميگذاشتند و ...
مجلس هفتم نه بزرگ به مجلش ششم بود همان طور كه انتخاب دوره دوم شوراي شهر نه بزرگ به شوراي شهر حجاريان و دار و دسته اش بود... و انتخابات رياست جمهوري هم يك نه بزرگ بود.
جناح چپ خامي كرد و بيسياستي، نفهميد كه راي موثر، راي 60 ميليون مردم عاديست كه از آن عوام ياد ميكنند نه راي يكسري سياسيكار و ...
جناح چپ ناپختگي كرد و حماقت، اين جناح بايد در سال 76 به فكر امروز ميبود نه آنكه در دقيقه 90 يا وقت اضافي به دنبال گزينهاي باشد براي جانشيني آقاي خاتمي قانون گل طلايي.
چپيها هم نتوانستند به يك اجماع در معرفي نامزد انتخاباتي برسند هر يك به دنبال سهمي از قدرت بودند...
نمي دانم چرا انتخابات به اينجا كشيد كه انتخابات به اين دو فرد ختم شود، مردم ناچار به انتخاب بين دو چهره شدند يكي ناشناس و غريب و ديگري مغضوب عوام...
به اعتقاد بسياري بخش عظيمي از راي احمدينژاد به دليل وجود گزينهاي به نام هاشمي بود كه مردم خاطره خوشي از دوران رياستجمهوريش به ياد نداشتند، شايد اگر هاشمي به نفع كروبي كنار ميرفت نتيجه انتخابات و ميزان آرا خيلي فرق ميكرد ...
به اميد ايراني آباد و آزاد
+
نوشته شده در جمعه سوم تیر 1384ساعت 22:5 توسط يامور
|
بي او نفس كشيدن را نتواني و حيات را منوط به حضورش بداني،
نتواني به راحتي پشت كني، راهت را بگيري و فصل ديگري از زندگيت را آغاز كني،
نيازش را درك كني و وجودش را ضرورتي انكارناپذير،
دوستش داشته باشي بدون توقعي و مهر بورزي بدون عمل متقابلي،
عشق به بيان نميآيد، دنياي بيكلام است
عشق هوس نيست كه آني باشد و ديگر لحظهاي نباشد
عشق شي نيست كه در بازار مكاره به حراج گذاشته شود هر چند كه در دنياي ما قسطي هم معامله ميكنند.
دوستي ميگفت عشق مثل پر است، نرم و لطيف، آب است زلال و گوارا، اما من ميگويم عشق عشق است.
من از دنياي بي عشق ميترسم، نه آن عشقي كه در مخيله ما وجود دارد؛ نگاهي، سلامي، عشوهاي و ديگر هيچ و حسرتي... ،
در كرمنشاه بودم و بيستونش كه اين روزها در آماج بيتفاوتي در حال تخريب و نابود شدن است، در قدم به قدمم اين شعر در ذهنم مرور ميشود « بيستون را عشق كند و شهرتش را فرهاد برد»
عشق يعني اين: عشق انسان به معبود، عشق مادر به فرزند،
عشق يعني عشق فرهاد به شيرين و عشق ليلي به مجنون كه در ادبيات ما اسطورهاي عشقند...
+
نوشته شده در پنجشنبه دوم تیر 1384ساعت 20:58 توسط يامور
|