انسان هروقت يك چيزي را از صميم قلب و با تمام وجود بخواهد، خدا حتما آن را برآورده ميكند، تنها ترديد و شكهاي ماست كه نميگذارد در خواستههايمان يكراي باشيم...
مادربزرگم ميگفت: آرزوها را زير ستارهها به خدا بگو كه برآورده ميشود. اين خاصيت ستارههاست.
مادربزرگ اين را گفت ولي نميدانست كه برخي آدمها در طول حيات خود حسرت ذرهاي نور را دارند چه رسد به اينكه ستارهاي داشته باشند.
آدمها مثل هتل نيستند كه با اضافه كردن دوتا ميز و صندلي و منوي رنگي، فورا ستاره بگيرند و چند ستاره شوند بلكه خودشان هستند كه انتخاب ميكنند ستاره شوند يا سياره . آدمها نتيجه انتخاباتشان هستند...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1384ساعت 20:29 توسط يامور
|
زندگي گاهي انسان را در موقعيت و مسايلي قرار ميدهد كه هرگز انتظارش را ندارد، لحظاتي كه هيچ وقت نه درباره آن فكر كرده و نه تصور. حيات مملو از اين دقايق غيرمنتظره است...
زندگي خود يك معماست، معمايي كه بايد در بطن آن قراربگيري، در هواي تنفس كني، گريه كني، بخندي تا بتواني x و y آن را به جواب برساني، معادلهاي چند مجهولي كه حل آن نيازمند وجود عامل ديگريست.
تا ديروز ميگريختم و امروز نميدانم كجا را بايد گشت....
يامور خسته است از روزمرگي
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 22:0 توسط يامور
|
آدمها چند دستهاند، يكسري در دنيا هستند كه زندگي كنند و دسته ديگر به دنيا آمدهاند تا عرصه زندگي را براي ديگران تنگ كنند. آدمهايي كه دنيايشان محدود به دامنه ديدشان است.
از آدمهاي دسته دوم در دنيا كم نداريم، اين افراد دلشان به حدي سياه و تار است كه تاب خنده ديگري را ندارد.
گاهي تصور مي كنم وجود اين افراد چندان هم بد نيست، حداقل براي اينكه بدانيم اين اشرف مخلوقات كه خدا فرشتگان را در برابرش به سجده واداشت، هميشه هم قابل سجده كردن نيست...
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 23:10 توسط يامور
|
امروز آخرين روز ثبتنام انتخابات رياست جمهوري است، ثانيهها گذشتند ولي عليرغم تمامي درخواستها مهندس ميرحسين موسوي از حضور در انتخابات خودداري كرد.
نميدانم ميرحسين چرا نيامد ولي اين ميدانم كه حضور او ادامه دولت خاتمي و برنامههاي اصلاحات بود.
نميدانم كه ميرحسين موسوي چرا سكوت چندين ساله خود را نشكستد و به جاي كرسي رياست جمهوري ترجيح داد كه باز هم در فرهنگستان به حيات خود ادامه دهد ولي اين را ميدانم كه همه ما در برابر يكديگر مسئوليم و ميرحسين موسوي نه بخاطر خود بلكه به خاطر مردم بايد وارد صحنه انتخابات ميشد تا شايد تنفس برايمان سخت نشود در اين هواي طوفاني سياستزده.
امروز در برابر دفتر ميرحسين موسوي رفتيم تا براي آخرين بار از ايشان دعوت نماييم، اما افسوس كه نبودند...
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1384ساعت 1:20 توسط يامور
|
ميشود عاشق بود و دور ماند
ميشود با كلام بيبيان عشق را معنا كرد
ميشود در نجواهاي روزمره زندگي
صداي او را شنيد و عاشق ماند
ميشود عشق را مزمزه كرد
با صفاي دل و زبان روح
ميشود عشق را فرياد زد
بر فراز قلههاي تنهايي
ميشود بيادعا عاشق شد
ميشود عاشق ماند بي ادعا
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:59 توسط يامور
|
انگار فطريست نميدانم ولي حس مشتركيست در تمامي انسانها، تا زماني كه داريم قدرش را نميدانيم و از دريچه عادت به آن مينگريم، اما به محض آنكه آن را دست داديم، تازه حضورش و فقدانش را احساس مي كنيم، صداي حسرتمان بلند ميشود و واافسوساي ما گوش فلك را كر ميكند، قدرش را ندانستيم و خود را به در و ديوار ميكوبيم تا مجدد بدستش آوريم، در غير اين صورت حسرت هميشگي.
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:2 توسط يامور
|
خودكشي، دزدي و هزاران خلاف و گناه ديگر اگرچه در همه جوامع تقبيح ميشود، اما جداي از بعد اجتماعي، فقهي، حقوقي و غيره، از نظر من تمام افرادي كه اين كارها را انجام ميدهند چه آنهايي كه زندگي خود را به چوب كبريت يا يك بسته قرص پايان ميدهند و چه آنهايي كه از ديوار خانه كسي بالا ميروند و تمام زندگي افراد را به تاراج ميبرند، يك شجاعت و جسارتي دارند هر چند قبيح.//
شجاعت يا حماقت نميدانم ولي اين افراد يك جورهايي از سايرين متمايزند، آنها حداقل انتخاب آگاهانه ميكنند هرچند از نظر ما اشتباه، قوه انتخاب نه جبر، مسالهاي كه بعضا اكثر ما در روند تكراري و روزمره زندگي آن را فراموش كرده و با «هرچه باداباد» خود را قانع ميكنيم...
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 1:46 توسط يامور
|
صدا كن مرا، .. صداي تو خوب است...
سهراب سپهري، شاعري كه اشعارش به وسعت آسمان معنا دارد. شعرهاي سهراب براي من جذاب و تكرار آن تكراري نيست. اشعارش ترنم خاصي دارد و بغضي در گلو. بغضي كه خواننده آن را با تمام وجود احساس ميكند. سهراب عليرغم بيماري لاعلاجش زندگي را در اشعارش فرياد ميزد در همه حال و همه زمان «تا شقايق هست زندگي بايد كرد»
سهراب براي من تنها يك شاعر نيست، اشعارش انديشهايست كه در لحظات مختلف وزن مخصوص به خود مي گيرد.
خدايش بيامرزد. افسوس كه نامش نيز همچون اشعارش غربتي را تحمل ميكند.
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 20:42 توسط يامور
|
از امروز تا فردا به فاصله يك پلك زدن است. اصلا عمر ما به اندازه يك پلك زدن است، زندگي چقدر تنگ است و ثانيههاي چه با شتاب ميگذرد. فرصت تنگ است. بايد به خود آيم.... واي يك دنيا كار دارم.
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1384ساعت 1:1 توسط يامور
|
من معتقدم زندگي آدمها مانند يك كتاب است كه از بخشها و بابهاي مختلف تشكيل شده است، بخشهايي از آن خوانده شد و مابقي مانده است و بكر...
كتاب زندگي ما سيمي و گالينگور نيست كه هر وقت بخواهيم برگهاي آن را بكنيم، پاره كرده و دور بريزيم...
لحظات چه تلخ و چه شيرين جزيي از هويت ماست، با آنها زندگيكردهايم، گريه كردهايم.
كتاب زندگي آدمها فرق ميكند براي برخي كمبرگ و نازك و براي برخي ديگر چند جلدي، ولي به اعتقاد من هيچ كتاب زندگي تجديد چاپ نميشود و كارش به چاپ دوم نميرسد حتي اگر اصلاحيه بخورد و تكذيبيه داشته باشد...
كتاب زندگي من هم مثل خيلي از آدمهاي ديگر است، فصلهاي مختلفي دارد، بخشهاي مختلفي از جمله سنتشكني قانون نانوشته فاميلي و تحصيل و اشتغال در رشتهاي كه امكان تعريفي از آن براي زنان فاميل وجود نداشت....
در كتاب زندگي من تجربه حرف اول را ميزند ولو آنكه قبلا تجربه شده باشد و هزينه آن نيز گزاف باشد اما دوست دارم كه خود تجربه كنم ولو تابوشكني باشد...
من هم مثل خيلي از افراد ديگر بخش عشق كتاب زندگيام را خود نوشتم و هرگز از آن نوشته و انتخاب پشيمان نيستم.
كتاب زندگي من رنگي است و رنگ آن بيشتر سبز و آبيفيروزهاي است، رنگ زندگي من.
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1384ساعت 2:5 توسط يامور
|
هنوز صداي ضجههايش در سرم ميپيچد. واي واي گفتنش، هق هق گريههايش، باورش نميشد كه مردن به اين راحتي باشد. او حتي دوره جوانياش را هم درست نگذارنده بود و يك دنيا آرزو داشت.
امروز پنجشنبه هشتم ارديبهشت ماه، برادري غروب كرد، برادري مهربان.
او پس از روزها در كما ماندن، درگذشت. كاش براي هميشه در كما ميماند ولي نميمرد. مگر نصف مردم جهان يك عمره در كما هستند، چيزي شده.
امروز ستاره زندگي برادري براي هميشه افول كرد و خاموش شد. بينوا مادرش،
فيروزه عزير صبور باش و خدا را دوست بدار
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 21:37 توسط يامور
|
از همان دوران بچگي عاشق راه رفتن بر لب جوي آب و جدول خيابان بودم، مسير خانه تا بقالي سر خيابان، بدون سرخوردن، لغزيدن... دستانم را مثل بالهاي پرندهاي باز ميكردم نه براي اوج گرفتن بل براي حفظ تعادل، چپ و راست نشدن... هرگز سرم گيج نميرفت و از توي جوي آب افتادن هم ترسي نداشتم... . آن زمان در اين كار حرفهاي بودم... اما امروز، نميدونم كه براي طي يك مسير كوتاه، چند بار پايم بلغزد، سر بخورم يا حتي بيفتم...
زندگي براي من همانند گذر در اين خيابان است، خياباني كه تصميمهايم آن را ميسازد. حتي اگر گاهي پاهايم بلغزد، زانوهايم زخمي شود و خاكي شوم، اما همچون دوران كودكي بلند خواهم شد، گرد خاك لباسهايم را پاك خواهم كرد و ادامه خواهم داد.
من كودكي درونم را از دست نخواهم داد، نميگذارم كه بميرد كه من از دنياي بي كودك ميترسم.
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت 1384ساعت 20:20 توسط يامور
|
ايام، ايام انتخابات است و در اين بازار مكاره، هر كس با هزاران وعده وعيد به دنبال كسب راي و طرفدار است و همه شعارها هم حول يك محور ميچرخد، معيشت .
اگر چه گراني، بيكاري و آسيبهاي اجتماعي گردش روزگار را براي مردم سخت كرده است، ولي به نظر من مردم
به كسي راي ميدهند كه به كرامات و شعور آنها احترام بگذارد و اين را در دوم خرداد 1376 ثابت كردند. هر چند نميدانم كه الان هم به راي خود اعتقاد دارند يا نه!.
ولي من از راي 76 خود پشيمان نيستم، رييسجمهورم را دوست دارم، چون فضاي اجتماعي و سياسي جامعه را از آن رخوت و وحشت هميشگي خارج كرد.
من اصلا اعتقاد ندارم كه مشكلات اخلاقي جامعه در دولت خاتمي افزايش يافت، بلكه معتقدم در اين مدت، فسادها و مسايلي كه پيش از اين در پستوي خانهها و جامعه رخ ميداد و كسي جرات بيان و طرح آنها را نداشت، مطرح شد.
من اصلا دوست ندارم كه فضاي جامعه به سالهاي دهه 60 برگردد. من از آن برادران و خواهراني كه براي مبارزه با بدحجابي، موهاي جوانان را ميتراشيدند، يا سر زنهاي بدحجابي را رنگ ميزدند، بيزارم. هر چند كه درد اسلام را داشتند.
من به كسي راي ميدهم كه به شخصيت و شعور من و مردم من احترام بگذارد و اجازه ندهد كه جواني را به علت داشتن ماهواره در برابر ديد همگان، شلاق بزنند.
من به فرد نظامي هم راي نمي دهم كه جامعه را پادگان كند و مردم را سربازان زيردست و گوش به فرمان، حتي اگر اين فرد سالهاست كه لباس نظامياش را تن نميكند.
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 21:15 توسط يامور
|
اين شعر از «كتاب آبي» شهيد بهزاد سپهر شاعر دفاع مقدس است كه شهريور ماه سال گذشته دار فاني را وادع گفت.
اتل متل يه بابا ، كه اون قديم قديما ، حسرتشو مي خورن ، تمامي بچه ها
*
اتل متل يه دختر ، دردونه باباش بود ، بابا هرجا كه مي رفت ، دخترش هم باهاش بود
*
اون عاشق بابا بود ، بابا عاشق اون بود ، به گفته بچه ها: بابا چه مهربون بود
*
يه روز آفتابي ، بابا تنها گذاشتش، عازم جبهه ها شد، دخترو جا گذاشتش
*
چه روزاي سختي بود، اون روزاي جدايي ، چه سالهاي بدي بود ، ايام بي بابايي
*
چه لحظه سختي بود، اون لحظه رفتنش ، ولي بدتر ازاون بود ، لحظه برگشتنش
*
هنوز يادش نرفته ، نشون به اون نشونه ، اون كه خودش رفته بود ، آوردنش به خونه
*
زهرا به او سلام كرد، بابا فقط نگاش كرد، اداي احترام كرد، بابا فقط نگاش كرد
*
خاك كفش بابا را ، سرمه توچشاش كرد، بابا جونو بغل زد ، بابا فقط نگاش كرد
*
زهرا براش زبون ريخت ، دو صد دفعه صداش كرد، پيش چشاش ضجه زد ، بابا فقط نگاش كرد
*
اتل متل يه بابا، يه مرد بي ادعا، براش دل مي سوزونن، تمامي بچه ها
*
زهرا به فكرباباست، بابا توفكر زهرا، گاهي به فكر ديروز ، گاهي به فكر فردا
*
يه روز مي گفت كه خيلي، براش آروز داره، ولي حالا دخترش ، زيرش ، لگن مي ذاره
*
يه روز مي گفت : دوست دارم ، عروسيتو ببينم ، ولي حالا دخترش ، مي گه به پات مي شينم
*
مي گفت : برات بهترين ، عروسي رو مي گيرم ، ولي حالا مي شنوه ، تا خوب نشي نمي رم
*
وقت غذا كه ميشه ، سرنگ را بر مي داره ، يك زرده تخم مرغ ، توي سرنگ مي ذاره
*
گوشه ي لپ بابا ، سرنگ رو مي فشاره ، براي اشك چشمش ، هي بهونه مياره
*
عضه نخوره بابا جون، اشكم مال پيازه، بابا با چشماش ميگه : خدا برات بسازه
*
هر شب وقتي بابا رو ، مي خوابونه توي جاش ، با كلي اندوه و غم ، مي ره سركتاباش
*
" حافظ" رو برمي داره، راه گلوش مي گيره، قسم مي دهد حافظو، " خواجه ! " بابام نميره
*
دو چشمشو مي بنده، خدا خدا مي كنه ، با آهي از ته دل ، حافظو وا مي كنه
*
فال و شاهد و فالو، به يك نظر مي بينه ، نمي خونه ، چرا كه ، هر شب جواب همينه
*
اون شب كه از خستگي ، گرسنه خوابيده بود، نيمه شب ، چه خواب ، قشنگي رو ديده بود
*
تو خواب ديدش تو يك باغ ، تو يك باغ پر از گل ، پر از گل و شقايق ، ميون رودي بزرگ
*
نشسته بود تو قايق ، يه خرده اون طرف تر ، ميان دشت و صحرا، جايي از اينجا بهتر ...
*
بابا سوار اسبه ، مگه ميشه محاله ...، بابا به آسمون رفت ، تا پشت يك در رسيد....
« واي كه چقدر نسل ما به اينها بدهكار است....
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1384ساعت 2:28 توسط يامور
|
هر وقت دلت تنگ شد و احساس كردي كه كسي نيست حرفهايت را گوش كند بدون آنكه نصيحت كند، تو را درك كند و رازت را بر كسي فاش نكند، سرت را بالا بگير و با آسمان سخن بگوي و مطمئن باش كه تو را ميفهمد حتي اگر كيلومترها از ما دور است...
آسماني باش حتي اگر گاهي برفي است و گاهي باراني، كه اين تغييرات جويي جزءلاينفك آن است.
هرگز سرت خم نكن كه به زمين نگاه كني و با آن سخن بگويي كه پاكي زمين را ما با گامهاي مداوم خود لگدمال كردهايم و از بين بردهايم و سپس در چنين روزي با نام «روز زمين پاك» به دنبال راهكارهاي آن ميگرديم...
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1384ساعت 22:32 توسط يامور
|