چند وقت پيش يك فيلمي خارجي ديدم كه در آن عزراييل جان دختري را بايد بگيره كه عاشقش شده و بعد از آن هم ادامه فيلم و كش و قوسهاي آن... جداي از جذابيت فيلم، موضوع فيلم برايم خيلي جالب آمد.
در فرهنگ ما عزرائيل و ابهت وصفناپذير آن، هميشه يك وحشت و ترسي پنهان و آشكار را در ناخودآگاه آدمها ايجاد ميكند.
ما هيچوقت از عزراييل همانند ساير ملايك و فرشتههاي مهربان ياد نميكنيم و از ياد و عنوان آن اجتناب ميكنيم و عزرائيل را هم به مانند بسياري از موضوعات در دستهبنديهاي ثابت خوب و بد، سفيد و سياه و ... بدون هيچ حد ميانهاي، قرار دادهايم.
نميدانم عزراييل عاشق، در ماموريتش عشق را انتخاب، سركشي كرده و از كشتن معشوقش صرفنظر ميكند يا آنكه بدون تامل ماموريتش را به اتمام ميرساند.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 1:35 توسط يامور
|
دنياي ما خيلي رنگي است و به تعداد اين رنگها، آدمهاي هزار چهره و هزار رنگ بر اين كره خاكي نفس ميكشند و زندگي ميكنند، آدمهايي كه هر لحظه به رنگي درميآيند و به راحتي براي منافع فردي خويش پاي بر شانههاي ديگري مينهند و از آن بالا ميروند تا به عرش كبيريايي خود دست يابند، غافل از اينكه عرش كبيريايي آنها آنقدر كوتاه است كه حتي با آن نميتوان يك عدد سيب از شاخهاي چيد يا قاصدكي را به دامان باد سپرد تا خبري خوش به عزيزي برساند. عرش كبيريايي اين افراد تنها به اندازه شانههاي يك فرد بالاتر از زمين قرار دارد.
« تا تواني در جهان يك رنگ باش ------------ قالي از صد رنگي خود زير پاي افتاده است»
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 23:48 توسط يامور
|
براي در جمع بودن بايد تنها باشم تا در خلوت خود ضرورت در جمع بودن را بيابم. من از همه خندههاي صادقانه انسانها و نگاههاي نگران آنها خسته شدهام و از خود بيزارم كه در برابر صداقت آنها، چرا ناصادقم. نكند لبخندهايم براي پاسخ به دلنگرانيهاي آنها، بوي رنگ و ريا گرفته باشد. باور كنيد كه من خدا را شاكرم از براي دوستانم من به خود شك دارم و ميخواهم مدتي در دنياي خود تامل كنم تا خود گمشدهام را بيابم هر چند دنيا چيزي نيست جز ضمير دروني ما، اما از آن هم بيگانه شدهام.
دلم خيلي گرفته و خستهام
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 18:17 توسط يامور
|
دخترك در دنياي تاريك خود به دنبال روزنهاي بود، به طريقي بايد خلاص شد. از دنياي 14 يا 15 ساله خود چيزي جز وحشت، كتك، تحقير و تنهاييهايش در كنج ديوارهاي نمور زيرپله خانهشان به ياد ندارد....
باز هم تامل ميكند كه شايد فروغي در دنياي بينور حياتش بيابد مرور ميكند: « پدر معتاد، ازدواج اجباري با فردي 60 ساله در قبال قرض خانواده و ضجه هاي شبانه». ديگر تامل جايز نيست، پيت را برميدارد و در عوض تمام عقدههاي دروني خود كه هرگز فرصتي براي تخليه آنها پيدا نكرد، محتويات آن را بر روي سر و بدن خود خالي ميكند و بدون ترديدي كبريت را ميكشد، شعله هاي آتش زبانه ميكشند و دخترك در ميان شعلههاي زرد و قرمز مچاله ميشود، آه ميكشد، ضجه ميزند، به خود ميپيچد و ناله ميكند و در نهايت در ميان پتويي پيچيده ميشود....
و اكنون در بيمارستان هستم، بيمارستاني در مشهد، ايلام، كرمانشاه، اهواز و ... چه فرقي ميكند، بر بالين زني هستم كه باندهاي صورتي بخش سوختگي هم نتوانسته بدن جمع شده سوختهاش را بپوشاند، تلخي نگاهش گوياي تمام لحظات سخت زندگيش بود و سبزي چشمانش هم ديگر فروغي نداشت.
به سختي حرف ميزد و در حد چند كلمه «چرا نگذاشتيد راحت شوم؟» و باز هم اشك، گريان از خودسوزي نافرجام خود و اينكه مرگ هم با او سر ناسازگاري دارد.
حال او را از پرستار بخش ميپرسم، ليوان چاي به دست، به راحتي حرف ميزند: بيشتر از دو روز داوم نميآره، بيش از 80 درصد بدنش سوخته و سوختگياش هم عميق است، اگر هم بماند فايده ندارد سربار ميشود.
پس بهتر است بميرد، اين را تقدير ميگويد.
او هم مقصر نيست با آنكه از يك جنس هستند، دردش را درك نميكرد و از جايگاه شغلي خود حرف ميزد: در طول هفته چندين مورد خودسوزي به بخش ميآورند كه اكثرشان دختران نوجواني هستند كه به خاطر تجاوز عنف، ازدواج زوركي با فرد مسن، يا از ترس ... به زندگي خود پايان ميدهند.
ديگر توان شنيدن صحبتهايش را نداشتم، دوان به دنبال يافتن خلوتي بودم تا با صداي بلند گريه كنم...
من به عدل خدا اعتقاد دارم ولي نميتوانم اين معادلات را با عدل خدا به جواب برسانم.
نميدانم كه چرا روزمرهگيهاي زندگي، چشمان ما را نسبت به اطرافيانمان كور كرده و بدون هيچ احساس به راحتي از كنار هم رد ميشويم.
بهراحتي و بدون توجه به درد همنوع خود و تنها براي اثبات منيتهاي خود، صدقهاي ميدهيم تا در برابر آن دعاي خيري نصيبمان شود كه ما را از شر و بلا حفظ كند....
باز هم دلم ميسوزد از اينكه چرا نميتوانم فردي را درك كنم كه نقطه پايان زندگيش را پيت نفت و چوب كبريتي رقم ميزند.
+
نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 0:23 توسط يامور
|
چه حقير است و كوچك، زندگي آنكه دستانش را ميان ديده و دنيا قرار داده و هيچ چيز نميبيند، جز خطوط باريك انگشتان دستانش را.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 1:34 توسط يامور
|
اگر كسي را واقعا دوست داشته باشيد، آزادش بگذاريد تا آزاد باشد و بدون هيچ اجبار و التزامي عشق بورزد ... راستي گاهي اوقات در مسير زندگي بايستيد، به عقب نگاه كنيد و در گذشتهتان تامل كنيد تا ميزان مفيد بودن نفسهايتان را احساس كنيد، در غير اين صورت با گردش به چپ يا راست حتي ممنوع، از ادامه اين دور بيهوده جلوگيري كنيد.
تا سلامي ديگر بدرود
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 1:4 توسط يامور
|
هي بازيگر! گريه نكن! ما همه مون مثل هميم!
صبحا كه از خواب پا مي شيم نقاب به صورت مي زنيم!
يكي معلم مي شه و يكي مي شه خونه به دوش!
يكي ترانه ساز مي شه، يكي مي شه غزل فروش!
يكي رئيس كارخونه، يكي يه قاتل شرور!
يكي وكيل، يكي وزير يكي گدا، يكي سپور!
كهنه نقاب زندگي تا شب رو صورتاي ماس!
گريه هاي پشت نقاب مثل هميشه بيصداس!
هر كسي هستي يه دفه قد بكش از پشت نقاب!
از رو نوشته حرف نزن، رها شو از پيله خواب!
نقشه يه دريچهرو رو ميله قفس بكش!
براي يك بار كه شده جاي خودت نفس بكش!
كاشكي مي شد تو زندگي ما خودمون باشيم و بس!
تنها براي يك نگاه، حتا براي يك نفس!
تا كي به جاي خود ما، نقاب ما حرف بزنه؟
تا كي سكوت رج زدن، نقش نمايش منه؟
آي نمايشنامه نويس! نقش منو به من بده!
نقش جدال آخر تن به تنو به من بده!
مي خوام همين ترانهرو رو صحنه فرياد بزنم!
هر كسي هستي يه دفعه قد بكش از پشت نقاب!
از رو نوشته حرف نزن، رها شو از پيله خواب!
نقشه يه دريچه رو رو ميله قفس بكش!
براي يكبار كه شده جاي خودت نفس بكش!
از كتاب «پرنده بي پرنده»
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 22:0 توسط يامور
|
از جماعت و پيگيري بيثمر آنها به دنبال پول، شهرت و قدرت روي بگردان، در را به روي آشوب، حرص و آز ببند و ديگر به پشت سر منگر، اشكهايي را كه بر بدبختيها و شكستهايت ميريزي پاك كن، بار سنگين خود را كنار بگذار و استراحت كن تا قلبت آرام بگيرد...
در صلح و آرامش باش، زندگي در بهترين وضعيت خود فقط يك چشم بهم زدن در ميان دو ابديت است، بنابراين فردا خيلي دير است....
نترس، هيچ چيز به تو غير از خودت صدمه نميزند. آن كاري را كه از آن وحشت داري انجام بده و پيروزيهايت را با سربلندي فرياد بزن و عزير بدار.
صبور باش كه تاخير خدا دليل فراموشي او نيست و بدان كه پاداش دهندهات هميشه در نزديكي توست...
هرگز گناه وضعيت خود را به گردن ديگران نينداز كه تو هماني كه خود انتخاب كردهاي و چنان زندگي كن كه بعد از مرگت، به نيكي يادت بكنند و نبودت را احساس كنند.
تا سلامي ديگر بدرود
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 21:34 توسط يامور
|
امروز خبر فوت پدر يكي از دوستانم را شنيدم، تلخترين خبر ممكن در يك روز. نميدونم دوستم اين جبر و وضعيت تحميلي را چگونه باور كرده و آن تحمل ميكند، ولي در مورد خودم مطمئنم كه مي ميرم با آنكه از مردن ميترسم.
براي من غيرقابل قبول است كه خدا با آن همه مهرباني، يك نفر را براي هميشه از پدر يا مادرش محروم كند حتي اگر حيات در مردن معنا مييابد...
فكر اينكه به جاي آغوش گرم پدر و مادر، آدم بالاجبار به يك سنگ نوشته دلخوش كنه و با آن درددل كند، روزهاي هفته را به اميد پنجشنبه و رفتن به مزار روزشماري كند و ميانبرهاي سريع رسيدن به بهشتزهرا را ياد بگيره و شماره قطعه و غيره را به جاي شماره تلفن محلكار عزيزش حفظ كند، برايم ديوانه كننده است، من از همه اين بايد و نبايدهاي زندگي و از همه اين اصول بيزارم.
خدايش بيامرزد
تا سلامي ديگر بدرود
+
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 2:3 توسط يامور
|
روزمرگي به مرگ نميانجامد، روزمرگي خود مرگ است.
من از مردن نميترسم، همه هراسم از مردن بيهوده است.
+
نوشته شده در جمعه بیست و ششم فروردین 1384ساعت 21:6 توسط يامور
|
هفته قبل در هنگام عبور از خياباني منازعه دو پسر بچه 10 يا 12 ساله توجهام را جلب كرد،
در اين منازعه يكي از اين دو پسر بچه براي اثبات قدرتمندي، خود را آرنولد هنرپيشه فيلمهاي اكشن هاليودي معرفي كرد كه پسر بچه ديگر در حالي كه سينه خود را جلو داده بود گفت: ما ديگه رضازادهام داريم و من رضازاده هستم چون واقعا قهرمان جهان است.
اين جمله برايم جالب آمد، گويا ما مشكل الگوي قهرماني داشتيم كه با قهرمان شدن آقاي رضا زاده حل شد. جهان پهلوان بودن اين قهرمان ايراني در جاي خود ارزشمند است اما مگر ايران عزيز ما هشت سال جنگ را با فداكاريهاي قهرمانانش پشت سر نگذاشت، مگر تختي را نداشت و يا آن سربازي كه خود را بر مين ميانداخت تا پلي براي همرزمانش باشد، قهرمان نبود پس چرا بايد آتقدر كوتاهي شود كه كودكان و نوجوانان ما، قهرمانان ملي خود را نشناسند و آنها را در شخصيتهاي فيلمهاي خارجي بيابند و يا آنكه از اينكه پس از سالها و سدهها داراي قهرمان (رضازاده) شدهاند، در پوست خود نگنجند.
البته براي من شريعتي هم قهرمان است، يك قهرمان فرهنگي.
دلم براي تمام آنان كه بر سر عقيده رفتند و از ياد رفتهاند، ميسوزد ...
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 23:8 توسط يامور
|
پير شدن همان چيزي است كه هر چارپايي به آن قادر است.
باليدن است كه امتياز ويژهي انسان است.
انگشت شمارند آنان كه بر اين امتياز آگاهند.
در زندگي، باليدن به معناي باليدن در ژرفاي خود است،
آري; ريشههاي تو در همان جايند.
به بالهايي نيازمنديم،
بالهاي عشق و نه بالهاي عقل.
عقل به پايين ميكشدت.
قائم به قانون جاذبه است.
عشق سوي ستارگان ميبردت.
عرفان را در تو جاري ميسازد و
آنگاه مييابي آنچه را كه ارزش يافتن داشته است.
تا سلامي ديگر بدرود
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 22:1 توسط يامور
|
«پسر خردسالي زير شكنجه و آزارهاي پدرش جان باخت.»
از اين نوع اخبار در روزنامهها خيلي ميخوانيم و در برخورد از ناراحتي به تكان سري و افسوسي بسنده ميكنيم بي آنكه از خود بپرسيم سرنوشت اين پدر جنايتكار و مجازاتش چيست، آيا مدعيالعموم بدون آنكه منتظر شكايتي از جانب مادر باشد خود وارد ميدان ميشود؟ و از اين پدر به دليل قتل يك فرد شكايت ميكند و يا آنكه چون پدر در اسلام صاحب فرزند است و اختيار او را دارد، سكوت كرده و مجازات آن را به وجدانش واگذار ميكند كه من مانند بسياري از ديگر اين را قبول ندارم زيرا اسلام آنقدر رئوف و مهربان است كه فكر نميكنم براي پدري كه به راحتي كودك خردسالش را كشته، هيچ مجازاتي تعيين نكرده باشد و آن را به حال خود واگذارد تا دوباره با مصونيت آهنين خود به زندگي كودك ديگر پايان دهد.
براستي مگر ميشود در ديني كه سقط جنين را قتل نفس ميداند و آن را تنها در موارد خاص جاير ميداند، به قتل فرزند توسط پدر توجهي نشده باشد.
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 20:45 توسط يامور
|
«هنر آن است بميري پيش از آنكه بميرانندت و منشاء و مبدا حيات كساني هستند كه چنين مردهاند.»
امروز بيستم فروردين ماه، سالگرد شهادت سيد مرتضي آويني، راوي فتح است.
فكه در چنين روزي ماموريت سربازي عاشق را به پايان رساند، روايت فتح ديگر بس است، آويني 11 سال پيش در چنين روزي به سردار خيبر پيوست، به ياران و همرزماني كه روزي در كنار آنها براي حقانيت ايران عريز و براي دفاع از ذره ذره خاك اسلامي جنگيده بود.
به گفته آويني، فكه يك تكه زمين جنگي است، والفجر مقدماتي و والفجر يك. فكه جايي است كه رزمندگان اسلام در آن شكست خوردند آن چه زمان ميگويد اين است. اما زمان قدرت درك اين زمين را ندارد ... فكه جايي بود كه اخلاص با كفر جنگيد. با دست خالي از تجربه، اكثر كساني كه در فكه بودند نوجوان بودند. بين دو تپه ماهور نيروها محاصره شده بودند بدون آب و تجهيزات، عراق سه روز جنگيد و نتوانست گردان حنظله را وادار به شكست كند. خيليها از تشنگي شهيد شدند توان درخواست كمك هم نبود بعد از سه روز عراقيها نتوانستند خود را به اقامتگاه برسانند و هر كه را مانده بود با تير خلاص شهيد كنند....
آويني براي من و بسياري از همنسلان من كه از جنگ تنها آژير، موشكباران و پناهگاه را به ياد داريم، جنگ را معنا كرد.
آويني بيان لحظاتي است كه عقل مادي از دركش عاجز ميباشد.
آويني امانتي از دوران جنگ براي بيان جنگ براي آيندگان.
آويني تدوينگر نبود، فيلمساز جشنوارههاي بينالمللي هم نبود، او سربازي عاشق بود كه در هشت سال دفاع مقدس بيادعا جنگيد و بعد از آن هم به ثبت آن پرداخت.
آويني هنر دفاع مقدس را بدون 3، 2، 1 و اكشن، بدون فلشبك و هزاران واژه تخصصي دنياي فيلمسازي، با عبور از ميادين مين، همراه با گروه تفحص و ... ثبت كرد.
او نيز همچون ساير شهدا خود را هرگز وامدار ملت و ملت را بدهكار خود ندانست.
آويني همچون ساير شهدا حيات خود را در مردن معنا كرد.
به اعتقاد وي، « زندگي کردن با مردن معني مييابد، کليد ماجرا در مردن است، نه زندگي کردن».
روحش شاد و يادش گرامي باد
+
نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1384ساعت 21:17 توسط يامور
|
يكي از دوستان هفته قبل از عيد به مناطق جنگي سفر كرده بود، سفري كه به گفته خودش متفاوت از ساير سفرها بود.
سفري كه ساك و چمدان نياز نداشت و يك دل عاشق و بزرگ ميخواست تا شكوه و عظمت سفر را دريابد.
وقتي برگشت از نينواي ايران گفت از فكه، دوكوهه، شلمچه. از عطر خاص تربت آنجا كه به خون بهترين جوانان اين مملكت تبرك شده بود.
از رشادتهاي شهدايي گفت كه بدون ادعا رفتند و هرگز خود را طلبكار نداستند و اينكه چقدر ما مديون آنها هستيم و چقدر بر گردن ما حق دارند.
شايد كسي به زيبايي راوي جنگ «شهيد آويني» تاكنون نتوانسته واقعيت جنگ را براي ثبت در تاريخ به قلم بياورد شايد صداقت قلم آويني، تقدس جنگ را براي ما ملموستر ميكند، مايي كه از جنگ تنها پناهگاه، صداي آژير و موشكباران را به خاطر داريم، نه در شلمچه بوديم و نه ميدانيم كه دوكوهه كجاست.....
« اگر بپرسي دو كوهه كجاست چه جوابي بدهيم؟
بگوييم دوكوهه پادگاني است كه در نزديكي انديمشك كه بسيجيها را در خود جاي ميداد و بعد سكوت كنيم؟
پس كاش نميپرسيدي كه دوكوهه كجاست چرا كه جواب گفتن به اين سوال به اين سادگيها نيست گفتهاند «شرف المكان بالمكين»، اعتبار مكانها به انسانهايي است كه در آن زيستهاند و چه خوب گفتهاند.
دو كوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك كه سالهاي سال با شهدا زيسته است با بسيجيها و همه سر مطلب در همين جاست. اگر شهدا نبودند و بسيجيها، آنچه ميماند پادگاني بود در انديمشك با زمينهاي آسفالتي، خشك و كم دار و درخت، ساختمانهاي معمولي، كوتاه و بلند و تيركهايي كه بر آن پرچم نصب كردهاند.
اما دو كوهه سالها با شهدا زيسته است، با بسيجيها و از آنها روح گرفته است، روحي جاودانه.
دو كوهه مغموم است، اما اشتباه نكنيد او جنگ را دوست ندارد، جمع با صفاي بسيجيها را دوست دارد، جمع شهدا را، آرزومند آن عرصهاي است كه در آن كرامات باطني انسانها بروز مييابند.
جا دارد كه دو كوهه مزار عشاق باشد. زيارتگاه عشاقي كه از قافله شهدا جا ماندهاند.»
براي شادي روح همه شهدا به ويژه ابوالفضل و عباس صلوات
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1384ساعت 20:58 توسط يامور
|
گذر زمان چقدر سريع شده انگار عقربهها و روزها براي پيشگرفتن از زمان با يكديگر به رقابت پرداختند، تا نگاه ميكني وقت رفتن است...
يامور ميگه: گذر سريع زمان اين قدرها هم بد نيست، حداقل باعث ميشه كه خاطرات تلخ گذشته زودتر در ذهنت رنگ ببازه و كمتر افسوس لحظههاي از دست رفته را بخوري.
يامور ميگه: «اي كاش گفتن» تنها براي خاطرات تلخ گذشته و كارهاي غلط و نادرست آدمي نيست بلكه گاهي اوقات انسان براي بيتوجهي و خوارشمردن آرزوها و خواستههايش افسوس ميخورد، زيرا روياها و ميل تحقق آنها، هميشه در درون آدمي وجود دارد اما توان و فرصت تحقق آن هميشه وجود ندارد.
شايد تنها يكبار براي آدمي امكان تحقق روياها وجود داشته باشد كه آن لحظه را پروردگار با نشانههايي كه بر مسيرت قرار ميدهد به تو گوشزد ميكند.
به اعتقاد يامور، آدمي با روياهايش زنده است و بدون رويا حيات معنا ندارد.
پس نشانههاي زندگي را دريابيد و بياموزيد كه نشانهها راهنما و نقشه گوياي زندگي هستند.
تاسلامي ديگر بدرود
+
نوشته شده در پنجشنبه هجدهم فروردین 1384ساعت 19:51 توسط يامور
|
و ناگهان چقدر زود دير ميشود ...
حرفهاي ما هنوز ناتمام
باز هم همان حكايت هميشگي
تا نگاه مي كني وقت رفتن است
يامور ميگه آدمها دو دسته هستند:
يك دسته كساني هستند كه جرات و جسارت تحقق روياهاشان را ندارند و با حسرت و اي كاش به حيات خود ادامه ميدهند و دسته ديگر كساني هستند كه اصلا به خودشان بدهكار نيستند.
تا سلامي ديگر بدرود
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 23:8 توسط يامور
|
سلام،
من يامورم
يامور يعني باران
يامور يك واژه آذري است و من هم يك آذري از سرزمين سبز سبلان هستم
از خيس شدن نترسيد و بدون چتر و چكمه با يامور باشيد و سهرابوار باران را دوست داشته باشد و چترها را ببنديد.
تا سلامي ديگر بدرود
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم فروردین 1384ساعت 3:22 توسط يامور
|